شیرین‌ترین صفر

درسم خوب بود. به غیر از ریاضی، تقریباً همیشه درسم خوب بود. اما هیچ وقت نمی‌خواستم به هر قیمتی نمره بالا بگیرم. سال دوم دبیرستان، پایین برگه ریاضی، که بعداً فهمیدم -3- شده‌ام، شبیه مجیدِ «قصه‌های مجید» که برای معلم ریاضی‌شان پایین برگه شعر می‌نوشت و البته من در آن زمان نمی‌دانستم شبیه مجید است، برای معلم ریاضی یک جمله نوشتم. نوشتم تا حد تنفرم از این درس را نشان بدهم. نوشتم «یک روز به دنیا ثابت خواهم کرد که بدون یاد گرفتن این چیزها هم می‌شود زندگی کرد.»

همان سال‌ها معلم جغرافیا آمد سر کلاس و گفتم می‌خواهد امتحان بگیرد. از او اصرار و از ما انکار که «آخر کسی در اوقات فراغتش جغرافی نمی‌خوانَد که تو می‌خواهی علم نداشته ما را بسنجی مومن!» گوشش بدهکار نبود. امتحان شروع شد. خودش هم می‌رفت بیرون کلاس و می‌آمد. بعضی خرخوان‌ها پیش مطالعه داشتند و چیزی برای نوشتن پیدا کردند.  بعضی هم با حرفه‌ای‌گری تمام کتاب باز می‌کردند و جواب‌ها را به هم می‌رساندند. من اما اسیر و مبتلای ادبیات بودم و فرصت پیش مطالعه جغرافیا نداشتم. از طرفی هم شخصیتم اجازه نمی‌داد تقلب کنم. احساس می‌کردم حقیر می‌شوم.

آخر یک بار معلمی سال‌ها پیش سر کلاس گفته بود «از دین و خدا و... که بگذریم، اصلاً در شأن شما نیست تقلب کردن». و این در شأن شما نیست در من نشست. از آن موقع تا الان تقریبا تقلب نکرده‌ام. به کسی هم تقلب نداده‌ام.

هفته بعد برگه‌ها را تصحیح شده آورد سر کلاس. یکی 16، یکی 12، یکی 18!، روی برگه من یک صفر قرمز نقش بسته بود، با دوتا خط این طرف و آن‌طرفش: -0-

معلم گفت «بعضی هاتان شانزده گرفتید. بعضی ها هجده گرفتند. بعضی پانزده. اما ارزش صفرِ فلانی از این نمره ها برای من بالاتر است، چون نخوانده بود اما به خودش اجازه تقلب نداد.» این تنها صفر و البته شیرین ترین صفری بود که گرفته بودم. آنجا فهمیدم ارزش آدم‌ها همیشه به آن چیزی که ظاهر دنیا حکم می‌کند نیست. گاهی به جای دویدن برای جلو رفتن یا دیده شدن باید بایستی.

 

پ.ن.: از نمره پایین و قضاوت دیگران نترسید. همش می‌گذره.    

  • Wednesday 28 January 26

دارک ساید

همه ما عادت هایی داریم، علاقه‌مندی‌هایی داریم، لذت‌هایی داریم، که به دلایل مختلف، فقط در تنهایی تجربه‌شان می‌کنیم. از افشا شدن‌شان خجالت می‌کشیم. یا شاید می‌ترسیم. شاید هم از قضاوت دیگران فرار می‌کنیم. در این جامعه اگر به حق یا ناحق برچسبی رویت چسباندند باید ماه‌ها یا سال‌ها تلاش کنی تا آن برچسب را پاک کنی و به نقطه اول برگردی، تازه اگر موفق شوی.

پس در وهله اول، همه ما حق داریم این عادت‌ها و علاقه‌ها را لای کتابی، کنج پستویی یا در انباری سرد و تاریکی در گوشه‌ای از ذهنمان پنهان کنیم و در تنها قدم زدن‌ها یا در تاریکی شب‌ها بیرون‌شان بکشیم و با لبخند و کمی ترس، بهشان نگاه کنیم. آنقدر این کار را تکرار کرده‌ایم که خودمان هم باورمان شده این‌ها بخشی تاریک از زندگی ما هستند. هربار این علاقه‌ها را در آغوش می‌کشیم به چشم حقارت یا ضعف به خودمان نگاه می‌کنیم. به آنها «نیمه تاریک وجود» می‌گوییم و باورمان شده که اینها زیادی‌اند و باید یک روز از وجودمان جداشان کنیم، هرچند هنوز نتوانستیم.

نتوانستیم، شاید چون نخواستیم. شاید چون دلمان برای همه اینها تنگ می‌شود. شاید چون «دارک ساید» بودن اینها را از دل باور نداریم، بلکه از نگاه دیگرانِ قضاوت‌کننده با بی‌رحمی به این‌ها لقب دارک ساید داده‌ایم و باب میل دیگران رفتار کرده‌ایم.

امروز پستی را خواندم (که از شانس ما پاک شده) و با خودم فکر کردم چرا ما نباید می‌دانستیم نویسنده این وبلاگ آهنگ ترکیه‌ای گوش می‌کند؟ و بعد با خودم فکر کردم که تصویرمان از نویسنده با وارد شدن این داده جدید چه تفاوتی کرد؟ بهتر شد یا بدتر؟ تحسینش کردیم، به خاطر آن چیزی که دارک ساید می‌داند در دلمان شماتتش کردیم یا لبخندی زدیم و از کنار دارک سایدش رد شدیم؟ بعد به این فکر کردم که از میان ده‌ها آدم هیچ بعید نیست که کسی بعد از شنیدن تحسینت کند و دیگری شماتت، پس تا کجا باید باب میل دیگران باشیم؟

یک آهنگ ترکیه‌ای، که با شنیدنش دیوانه می‌شدم را یک روز به خاطر اینکه یکی از خواننده‌ها زن بود از روی گوشی حذف کردم، که مبادا کسی ببیند و قضاوت کند. هنوز بعد از سال‌ها تشنه شنیدن آن شعر و ملودی هستم و راهی برای پیدا کردنش سراغ ندارم. نه اسمی به خاطرم مانده نه حتی بخش کوچکی از شعر.

گاهی دلم عصیان می‌خواهد. هرچند می‌دانم به قول عین. صاد. «بزرگترین عصیان، عصیانِ بر عصیان است.» و دارک ساید بودن بعضی علاقه‌های ما را همین تعلقات و باورهای مذهبی‌مان تعیین می‌کنند و همین عصیانِ بر عصیان باعث شده در پستو نگه‌شان داریم.

من با دیدن آدم‌ها در خیابان، تصویری از آنها در ذهن می‌سازم، در اوج زیبایی و شکوه و کمال و تمامِ داشتنی‌های خوب. و بعد حسرتشان را می‌خورم. باید ساعت‌ها با خودم کلنجار بروم تا اپلیکیشنِ «ببین در واقع این آدم‌ها زیبا نیستند. تصویر ما از آن‌هاست که در اوج بی نقصی و کمال است» را روی سیستم عامل 30 سال کار کرده‌ام نصب کنم. و دوباره پاک می‌شود.

این تصاویر را از آدم‌ها می‌سازیم، نه چون دیوانه‌ایم. شاید چون به وجود چنین آدمی نیاز داریم. بوئتیوس در زندان برای زنده ماندن شروع کرد به نامه نوشتن برای زنی خیالی در اوج کمال. اسمش را گذاشته بود «بانوی فلسفه».

و من دیوانه نامه‌های کاغذی‌ام. مخصوصاً اگر پستچی آن‌ها را بیاورد. پستچی اما هیچ وقت هیچ نامه‌ای برایم نیاورده است. ایده بوئتیوس جذاب است اما ترس خیالی بودن را همیشه همراه خودش دارد. گاهی دنیا با تمام دنیا بودنش کنارم می‌ایستد، روی شانه‌ام می‌زند و می‌گوید همیشه برایت ثابت کرده‌ام که هیچ کس شبیه تصویرش نیست، نه؟ و من به نشانه تایید سر تکان می‌دهم، هر چند از دل به آن ایمان ندارم. 

من هنوز هم که هنوز است در انتظار بانوی فلسفه هستم...کسی که در خیابان بدون مقدمه و بدون دلیل بگوید می‌شود حرف بزنیم؟ و بعد ساعت‌ها قدم بزنیم و بحث‌های عمیق فلسفی درباره خدا و جهان و وجود و ایدئولوژی و... داشته باشیم. اما هر بار که کسی به اتفاق در خیابان یا محیط کار با من صحبت کند، سرم را پایین می‌اندازم و تا لحظه آخر که می‌رود حتی صورتش را نمی‌بینم.

شاید وصف نیمه تاریک برای این‌ها، که بخشی از منِ من هستند و دوستشان دارم، بی انصافی در حق خودم باشد. من با تمام این زیر و بم‌ها و پست و بلندها، جاده ای هستم منحصر به فرد. راستش را بخواهی همین پایین و بالاها از من جاده ساخته‌اند.    

من با تمام اعتقادم به مذهب، زیبایی‌ها را دوست دارم. اصلاً مذهب به من گفته باید زیبایی‌ها را دوست داشته باشی. مذهب به من یاد داده کم نخواهم. مذهب به من یاد داده ابدیت را طلب کنم. هرچند زیبایی‌های سطح هنوز هم برایم تازگی دارند و «انی لا احب الافلین» گفتن هنوز برای دهانم زیادی بزرگ است.

  • Sunday 25 January 26

بودو گلیمت

در تمام این سال‌ها فوتبال دیدن افراطی را وقت تلف کردن می‌دانستم. هنوز هم می‌دانم. اما چند وقتی است شب‌ها بعد از کار، تخمه می‌آورم و می‌نشینم به فوتبال دیدن. هر روز خدا هم با خودم عهد می‌بندم که ساعت دوازده نشده باید خواب باشم، ولی گاهی تا دو نصفه شب به خاطر بعضی بازی‌ها بیدار می‌مانم و بعد خودم را لعنت می‌کنم که چرا برنامه‌های فردا را به باد فنا دادم. یکی از من‌های درونم اما جدیداً گوشه‌ای روی مبل می‌نشیند و با لبخند می‌گوید ارزشش را داشت.

می‌دانی، فوتبال شاید شبیه‌ترین ورزش به زندگی باشد. البته که این ادعا قابل خدشه است. مثلا ووشو یا والیبال یا پینگ پونگ هم می‌توانند به همان اندازه به زندگی شباهت داشته باشند اما فوتبال چیزی دارد که آنهای دیگر ندارند و آن پیوند عجیب و غریبش با آدم هاست. آدم هایی که حاضرند این روزها دو نیمه زیر باران باشند اما چشم از تماشا و تشویق تیم‌ شهرشان بر ندارند.

فردریک یک پسر بچه 9 ساله نروژی است، با موهای بور. هفته پیش موقع ناهار تلویزیون را روشن کردم و نمی‌دانستم چرا شبکه ورزش دارد او را نشان می دهد. وقتی تصویر عوض شد مادر فردریک جلوی دوربین نشسته بود و داشت از فردریک می‌گفت. از اینکه در هشت سالگی فهمیده اند سرطان چشم دارد، یک بیماری نادر. و گفت که مجبور شده اند چشم چپش را طی عمل جراحی تخلیه کنند.

دکتر جراح فردریک قبل از عمل به او می گوید که می تواند رنگ چشم مصنوعی جدیدی که در حفره خالی چشمش قرار می‌دهند را انتخاب کند. و گفت که می تواند یک تصویر خاص و منحصر به فرد هم باشد. فردریکِ هشت ساله‌ی عاشق فوتبال، که بازی‌های تیم شهر کوچکشان را از دست نمی‌داد و همه را از ورزشگاه دنبال می کرد از دکترش خواست عکس پرچم تیم فوتبال شهرشان را روی چشم مصنوعی اش چاپ کنند و با این فکر آرام شد.

این احساس هویت که به خاطرش فردریک توانست در مسیر معنادار زندگی کردن بماند چیز کم ارزشی نیست. حالا فردریک لباس «بودو گلیمت» تیم محبوبش را با امضای تمام بازیکنان تیم، در خانه دارد و هر روز تمرین فوتبال می کند. حالا بودو گلیمت که ورزشگاه کوچک و جمع و جورش حتی چمن طبیعی هم ندارد، برو بیایی در اروپا پیدا کرده و امشب منچستر سیتی را 3-1 شکست داد. (حتی احتمال می‌دهم شاید پپ گوآردیولا، سرمربی سیتیزن‌ها شخصاً به تیمش دستور این باخت را داده باشد، به خاطر دل فردریک!)

از اینها که بگذریم، فوتبال نمادی از جنگ و صلح است. تلاش برای پیدا کردن راهی برای رسیدن به هدف را در خودش دارد. بسیج شدن نیروها برای دفاع از دروازه خودی را در خودش دارد. فوتبال گاهی دلیل پیوند مردم یک منطقه یا کشور می‌شود. فوتبال فداکاری دارد. تلاش دارد. غیرت دارد. با وجود خونریزی به بازی ادامه دادن دارد. اشک دارد. لبخند دارد و تو بعد از دیدن این همه، به زندگی خودت برمی‌گردی و احساس می‌کنی اگر بارسلونای آماده‌ی هانسی فلیک نیستی، اما می‌توانی «بودو گلیمت» باشی. اگر همه دنیا دارند از دروازه‌بانی «یاسین بونو» درون دروازه مراکش تعریف می‌کنند و تو در قد و قواره او نیستی ولی می‌توانی «ادوارد مندی» سنگال باشی که جلوی تماشگران متعصبِ مراکشِ میزبان در مسابقه فینال، پنالتی براهیم دیاز را بگیری و دلیل قهرمانی تیمت شوی. اگر هیچ کدام از اینها را هم حس نکردی، می‌توانی با دیدن حال و روز این روزهای پپ، بفهمی دنیا چقدر می‌تواند بالا و پایین داشته باشد.

من در تمام این سال‌ها فوتبال دیدنِ افراطی را وقت تلف کردن می‌دانستم. هنوز هم می‌دانم. اما چند وقتی است شب‌ها بعد از کار، تخمه می‌آورم و می‌نشینم به فوتبال دیدن.

 

بی‌ربط نوشت: خدا لعنتت نکنه «بیان»...

  • Friday 23 January 26

زندگی با صدای بلند

«جستاری درباره ایستادن، هزینه‌ دادن و انتخاب جنگ‌های درست»

هر روز صبح بیدار می‌شوی. برنامه‌هایت را مرور می‌کنی. کارهایی که باید را انجام می‌دهی و همه چیز عادی است. اما امان از وقتی که مجبور به انجام کاری شوی که آن را مفید نمی‌دانی یا دوستش نداری یا حس بدی نسبت به آن کار داری. امان از آن روز. وای از آن روز. عصبانی می‌شوی. از درون خودت را می‌خوری. دیوانه می‌شوی.

من اینطوری‌ام. همیشه اینطور بودم. یادم می‌آید شب‌هایی که فردایش امتحان ریاضی داشتم، نگاهم به کتابخانه اتاق می‌افتاد و رمان‌هایم را با لبخند نگاه می‌کردم و یکی از نخوانده‌ها را بر می‌داشتم و حس می‌کردم چقدر دلم می‌خواهد تا صبح بخوانمش. ولی نمی‌خواستم آن را بخوانم. فقط می‌خواستم ریاضی نخوانم. همین.

الان هم وقتی سر کار پروژه‌ای را به من می‌سپارند که مال آن نیستم یا انجامش را مفید نمی‌دانم، حاضرم کل شهر را جارو بزنم ولی آن کار را انجام ندهم. تا اینجای ماجرا اما منطقی است. قضیه آنجا بیخ پیدا می‌کند که این را دیر یا زود مستقیم و لخت و بدون مقدمه می‌کوبم در صورت رئیس، هر کس که می‌خواهد باشد. همه می‌دانند از زیر کار در رو نیستم. ولی مشکل اینجاست که بلد نیستم شبیه دیگران نقش بازی کنم. بلد نیستم بگویم چشم و انجام ندهم. می‌گویم «این کار به این دلیل و آن دلیل مال من نیست. ترجیح میدهم وقتم را روی آن کار دیگر بگذارم.» بعد هم بلافاصله اضافه می‌کنم که «اگر مشکلی دارید اخراجم کنید.»

سوم دبیرستان که بودیم یکی از بچه‌ها دستگیره در کلاس را کند. همه هم دیدند کار کی بود. مدیر آمد و گفت همه باید پول دستگیره را بدهید. به من که رسید گفتم «من دستگیره رو نکندم. می‌دونمم کار کی بوده. پولم نمی‌دم.» و ندادم. گفتم «اگه هنر دارید کسی که دستگیره روکنده پیدا کنید. از همه پول گرفتن که هنر نیست.» دست آخر وقتی آن بنده خدا خودش اعتراف کرد که آقا کار ما بوده، مدیر آمد پیش من و گفت «تو پدرت ارتشیه؟» گفتم نه. گفت «آخه خیلی سفتی!». از آن روز با مدیر رفیق شدم. جور دیگری به من نگاه می‌کرد. آنجا برای اولین بار حس کردم گاهی بعضی اتفاق‌ها آنطور که ظاهر دنیا حکم می‌کند جلو نمی‌روند.

سال بعد، چهارم دبیرستان بودیم و یک معلم جدید فلسفه سر کلاس حاضر شده بود. یک روز آمد و گفت: «می‌خوام ازتون امتحان دینی بگیرم». بچه‌ها اعتراض کردند که «این دیگه چه جورشه.» من هم شبیه بقیه، گفتم «آقا ما معلم دینی داریم. شما همون فلسفه‌ای که وظیفه دارین بگین رو درس بدین بی‌زحمت». این شبیه بقیه بودن تا آنجا ادامه پیدا کرد که اعتراض‌ها را به هیچ جایش نگرفت و برگه‌ها را پخش کرد. آنجا همه نشستند به نوشتن. من اما نتوانستم. شخصیتم اجازه نمی‌داد. بدون اینکه به عواقبش فکر کنم بلند شدم. رفتم سر میز. برگه سفید را گذاشتم جلوی معلم، جوری که بداند شبیه دیگران از قیافه‌ و نمره دادن و ندادنش نمی‌ترسم. گفتم من امتحان نمی‌دم. گفت برو بیرون، بهت صفر می‌دم. رفتم.

از آن روز به بعد، آن معلم از من خوشش آمد و بر خلاف بقیه با من با احترام صحبت می‌کرد. این یکی را واقعا انتظار نداشتم، ولی اتفاق افتاد. هرچند من واقعا آن کارها را برای این نتیجه انجام نمی‌دادم. اصلاً آن لحظه یک درصد هم احتمال نمی‌دهی همه چیز اینطور برعکس شود. خودت را برای بدترین سناریوها آماده کرده‌ای. برای من هم مهم فقط این بود که بقیه بدانند احترام من دست خودم است و حاضرم برایش هزینه بدهم. سعی می‌کردم برای خودم خط فکری مشخصی را دنبال کنم. خوب یا بدش را نمی‌دانستم. هنوز هم نمی‌دانم.

وارد دانشگاه که شدم، همان ترم اول دوم، به استادی برخوردیم که سه چهار جلسه از ترم را سر کلاس حاضر نشد. گفت جبرانی می‌گذاریم. گذشت. کلی از مباحثی که باید مطرح می‌کرد را نکرد و دیگر هم وقتی نبود. امتحانات رسیده بود. هفته بعد از امتحانات دانشجوها که از نمره دادن افتضاح آن بنده خدا شاکی بودند یکی یکی به اتاقش می‌رفتند و با کلی خواهش و التماس یکی دو نمره اضافه می‌گرفتند. من هم رفتم. چند نفری ایستاده بودند. نوبتم که شد گفتم «من نیومدم شبیه بقیه نمره گدایی کنم. فقط اومدم بگم شما سه جلسه غیبت کردین. در حالی که حقوقش رو گرفتین. گفتین جبرانی می‌ذارین و نذاشتین. کلی از مباحث رو به ما نگفتین. اون پولم گوشت و مرغ میشه می‌برین سر سفره زن و بچه‌تون و درست نیست.» دهانش باز مانده بود. خیره خیره به من نگاه می‌کرد و خشکش زده بود. انتظار این حرف‌ها را نداشت. آب دهانش را قورت داد و گفت بله درست میگی. در جوابش چیزی نگفتم. آمدم بیرون و در را بستم. حرصم از آن دختر و پسرها که بعد از من باز هم به گدایی ادامه دادند درآمد اما ته دلم خوشحال بودم. خیالم هم راحت بود که دیگر با این استاد کلاس نداریم.

ترم پنج یکی از کلاس‌ها با این استاد ارائه شد! یک سال گذشته بود. نمی‌دانستم مرا یادش مانده یا نه. با خودم می‌گفتم «خدا بخیر کنه.» بچه‌ها با خنده می‌گفتند «آماده باش که حالتو جا بیاره.» استاد آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن. آن ترم بعد از کلاس‌ها می‌ایستاد و با من و دو سه نفر دیگر از بچه‌ها بحث علمی می‌کرد. یک بار چند سال بعد زنگ زد که کجایی و بیا با هم مقاله بنویسیم و... .  درست حدس زدید. او هم از من خوشش آمده بود.

خط زندگی را که دنبال می‌کنم پر است از این اتفاقات. در فامیل. در دانشگاه. بعدتر در محیط کار.  

همین دو ماه پیش بود که وقتی دیدم فلان مدیر بالاسری‌ام کار نمی‌کند و فقط دنبال نمایش است و کار ما را حتی نگاه هم نمی‌کند چه برسد به پیگیری، برای رئیس کل مجموعه پیام فرستادم و نوشتم «می‌دانم نباید بدون واسطه با شما مکاتبه کنم اما مدیری که برای فلان بخش گذاشته‌اید بیشتر به درد مدیریت یک لوازم‌التحریرکوچک در یک خیابان فرعی می‌خورد، آن هم در سوئیس! چون همان لوازم‌التحریر در ایران باز هم چالش‌هایی دارد که این بنده خدا از فهم و حل آنها عاجز است». بالای پیام هم بزرگ نوشتم «استعفا نامه» و دکمه ارسال را زدم.

نتیجه؟ رئیس بعد از گفتگویی دونفره، اجازه نداد استعفا بدهم. چند ماهی است آن مدیر کل برکنار شده و من هم بعضی کارها را مستقیم با خود رئیس جلو می‌برم. 

با همه اینها، تازگی‌ها فهمیده‌ام همیشه هم نباید برای هر چیزی خودم را قربانی کنم و هزینه بیخود برای خودم بتراشم. تازگی‌ها یاد گرفته‌ام دو کفه ترازو را بسنجم. هزینه انجام دادن بعضی کارهای روتین و مخالفت با آنها را با هم مقایسه کنم و تصمیم بگیرم. مثلاً همین دیروز کاری که حالم از آن به هم می‌خورد را تمام کردم و برای مسئول مربوطه فرستادم. به معنی واقعی کلمه قورباغه‌ را قورت دادم. داشتم از خودم دلجویی می‌کردم که آن بندا خدا نوشت: «سلام و تشکر. آقای فلانی درباره فلان طرح‌های دریافتی کامنت‌هایی گذاشتن. لطفا شما هم طرح‌ها رو یه نگاهی بنداز و نکاتت رو بنویس.» 

جوش آوردم. در جوابش تایپ کردم: «میشه دست از سر من برداری؟» ولی بلافاصه قبل از ارسال پاکش کردم. نوشتم: «اگه میشه ما رو معاف کن بذار بشینیم نون و ماست خودمون رو بخوریم». ارسال کردم. چند دقیقه‌ای گذشت. یادم به آن دو کفه ترازو افتاد. دیالوگ چند وقت پیش یکی دیگر از افراد مجموعه با همین بنده خدا یادم آمد که در جواب اینکه چرا فلان گزارش را نفرستادی نوشته بود: «عذرخواهی می‌کنم. کم‌کاری از سمت بنده بوده. حتما بررسی می‌کنم و خدمتتون ارسال می‌کنم». همین. قضیه تمام شد. هنوز هم که هنوز است چیزی نفرستاده!

با خودم گفتم چرا باید برای خودم سر هر چیز مسخره‌ای هزینه بتراشم؟ خودم را به درست یا غلط آرام کردم که این حقه‌بازی نیست. هوشمندی است. واقعا هم همینطور بود. هر کسی خودش را می‌شناسد. می‌داند کجا دارد از زیر کارها در می‌رود و کجا دارد از حجم کارهای بروکراتیک غیرلازم و تشریفاتی جاخالی می‌دهد که کارهای مهم‌تری برای کشور انجام دهد.

هنوز پیامم را ندیده بود. از فرصت استفاده کردم. پیام را ویرایش کردم و نوشتم: «طرح‌ها رو همون موقع دیدم. نکته خاصی روشون نداشتم. شما بهتر می‌دونید. ولی بازم اگه نکته‌ای بود چشم.»

یکی دو ساعت بعد در واکنش به پیامم لایک نشان داد و قضیه تمام شد.

دارم جاخالی دادن از کارهای غیرضرور برای جلو بردن کارهای ضرور را در این سیستم بروکراتیک پر از تشریفات مسخره یاد می‌گیرم. هرچند اگر جایی نیاز به ایستادن و هزینه دادن باشد، هنوز هم ایستادن را بلدم، نه چون به تجربه فهمیده‌ام دنیا آنطور که ظاهرش حکم می‌کند جلو نمی‌رود. بلکه با این دید که حتما و یقیناً هزینه دارد می‌ایستم. هزینه این ایستادن‌ها هرچقدر هم باشد از هزینه بی‌هویت بودن و به هر طرف که دیگران اراده کردند حرکت کردن بیشتر نیست.

  • Thursday 22 January 26

با مرگ دوست‌تر شده‌ام

با مرگ دوست‌تر شده‌ام. از مرده‌ها نمی‌ترسم. از مردن هم. دم در غسالخانه با پوریا مشغول گفتگو می‌شوم.  مردی کمی آن طرف‌تر ایستاده است. پوریا می گوید: «فک کنم مرده شوره همینه». می‌گویم: «از کجا می‌دونی؟» با لبخند جواب می‌دهد: «آخه آستیناش رو زده بالا و انگار منتظره». وسط ناراحتی خنده‌ام می‌گیرد.

جنس خنده‌‌ام اما فرق دارد. شبیه خندیدن‌های موقع تماشای فیلم طنز نیست. شبیه آن لحظه‌ است که سفارش اسنپ باکس را قبول کردم و وقتی در انتظار یک بسته بزرگ، با موتور به مبدأ رسیدم، طرف یک بسته قرص استامینوفن تحویلم داد که ببرم آن کله‌ی شهر!

تجربه قدم گذاشتن‌ به غسالخانه برای عمو لطف‌الله شجاع‌ترم کرده است. این بار با ترس کمتری پایم را درون غسالخانه می گذارم. فضای اینجا فرق دارد. در اتاقی سرد و بی روح منتظر ایستاده ایم. با پدر، عمو و یکی دیگر از آشناها. تختِ سنگی غسالخانه روبرویمان است. غسال می‌آید. همان است که پوریا می‌گفت.  می‌گوید: «از این طرف تشریف بیارید». از راهرویی رد می شویم. به اتاقی دیگر می رسیم. متحیرم. تابلوی وایت برد کوچکی جلوی چشمم روی دیوار است که رویش اسامی چند نفر به اضافه شماره ای تک رقمی در کنار هر اسم، با ماژیک نوشته شده است. نسرین اکبری 2 کریم نصرتی 5 حمید سجادی 4 و...

مرد بعد از کمی مکث روی اسامی تابلو، به سمت راست می چرخد و من تازه می فهمم اینجا سردخانه است. در شماره 3 را پیدا می کند و دستگیره اش را می‌چرخاند. در باز می شود. تخت سردخانه را بیرون می‌کشد و با چشم، به برانکاردهایی که پشت سر من روی زمین است اشاره می کند. عمویم برانکارد را می‌آورد تا کیسه‌ای که عمویم در آن است را روی آن بگذاریم. کمک می‌کنم. زودتر جلو می روم تا پدرم مجبور نباشد این کار را بکند. نمی‌ترسم. با مرگ رفیق شده‌ام. یک سر برانکارد را می‌گیرم و برمی‌گردیم به همان اتاق قبلی.

کیسه را روی تخت غسالخانه می گذاریم و من برانکارد را بر می دارم تا سر جایش بگذارم. زیر سر عمویم روی برانکارد پر از خون شده است. تصویرش از جلوی چشم هایم کنار نمی رود. 

بعد از شسشتو در را باز می کند که همه برای آخرین خداحافظی به داخل بروند. لحظه دیدار آخر، دوباره همان مراحل همیشگی تکرار می شود. اول انکار، بعد تردید و بعد سوال...این بار در لحظه یک سوال جدید و جدی برایم پیش آمد. می خواستم، واقعا می خواستم، سریع بروم یقه غسال را بگیرم و بگویم: «مردک چرا سرش رو داخل پلاستیک کردی؟ اینطوری خفه می شه که...». حرف بعدی را هم در ذهنم آماده کرده بودم که اگر گفت: «مرده...» بگویم: «حداقل ابروهاش رو صاف می کردی و می دادی بالا بعد پلاستیک می کشیدی رو سرش». می دانم حرف اولم احمقانه است اما هنوز سر حرف دومم هستم».


 #شاید_جستار

#سوگ

 

پ.ن: این تجربه‌ها را در هیچ کتابی زندگی نکرده بودم.

پ.ن 2: مجموعه پست هایی که حول این موضوع منتشر کردم از باب اشتراک اندوه نبود. بیشتر به این خاطر بود که این تصاویر و تجربه‌های غریب رو با کسایی که تجربه‌شون نکردن به اشتراک بذارم.

  • Tuesday 20 January 26

«خون» داریم تا «خون»

نوشتن، موتور خاموشِ ذهنم را روشن کرده است. از میان کوچکترین اتفاقات، سوژه بیرون می‌زند برای نوشتن...و میان این همه موضوع تکراری، باید جایی برای «خون» پیدا کرد.

خون هیچ وقت تکراری نمی‌شود. کهنه چرا، اما تکراری نه. هم منحصر به فرد است، هم همیشه‌ی خدا تازگی دارد. من کم‌خونی دارم. به اصطلاح پزشکی، تالاسمی مینور. امروز در اوج خستگی به این فکر می‌کردم که من هیچ وقت نخواهم فهمید کسی که کم‌خونی ندارد خودش را درون جسمش چطور حس می‌کند. آیا سرحال‌تر است؟ تمرکزش بیشتر است؟ نمی‌دانم.

من زود خسته می‌شوم. بعد از کمی مطالعه خوابم می‌گیرد. هرچند وقت یکبار در بدنم احساس ضعف می‌کنم. حس می‌کنم زانوهایم خالی شده‌اند. توان راه رفتن ندارم. اینها به اضافه بسیاری چیزهای دیگر را با ربط یا بی‌ربط به کم‌خونی‌ام می چسبانم. نوعی سازکار دفاعی است. گاهی وقت‌ها هم رسماً مظلوم نمایی است. ولی هرچه هست هیچ وقت نمی فهمم دیگرانی که کم خونی ندارند، بودن‌شان چه تفاوتی با من دارد. و نفهمیدن برایم عذاب آور است.

موقع نماز، نگاهم به کلاه کاسکتم می‌افتد. پشتش با یک برچسب گروه خونی ام را چسبانده‌ام: +A

لبخندی می زنم و در دل می‌گویم ممکن است یک روز کسی روی آسفالت خیابان نگاهش به این برچسب بیفتد. یا در آمبولانس، یا در بیمارستان. شاید هم آن روز کسی به کلاهم توجه نکند و از شدت خونریزی بمیرم. ولی هرچه هست، بودنش و چسباندنش پشت کلاه کمی دلگرم کننده است...و البته خنده‌دار. انگار که می‌خواهی در مسیر آمدن فرشته مرگ چند دست‌انداز کار بگذاری تا سرعتش را کم کنی. 

 امروز در سومین بخش از تاملاتم درباره خون به یاد پدربزرگ هایم افتادم. یکی در روستا ماند. همانجا کار کرد. همان جا دنیا را ترک کرد و همان‌جا خاک شد. دیگری اما از روستا زد بیرون، به سمت دنیایی ناشناخته. با مصیبت و رنج درس خواند و از اینجا تا هزاران کیلومتر آن‌طرف‌تر آینده‌اش را تعقیب کرد. استخدام شد. بعد از جنگ با خانواده‌ای که تشکیل داده بود آواره این شهر و آن شهر شد و دست آخر برگشت به شهر. شهری نزدیک همان روستا. اما آن کسی که برگشت آدم سابق نبود. دنیا را دیده بود. خطر کرده بود. رنج تنهایی کشیده بود. داشتم فکر می‌کردم که من هردوی اینها هستم. خون هردو در من جریان دارد. از یک طرف، شجاعتِ رفتن و در مسیر ماندن و تحمل سختی راه را به من داده اند و از طرف دیگر شهامتِ ماندن و ایستادن و ساختن. در نگاه اول، می‌گویی رفتن جذاب‌تر است اما خوب که نگاه کنی شاید ماندن گاهی از رفتن هم سخت‌تر باشد.

 

#شاید_جستار

  • Sunday 18 January 26

هر آدمی لایق یک بدرقه شرافتمندانه است

قبل‌ترها نمی‌فهمیدم چرا باید در مراسم مرگ دیگران شرکت کنیم. پدرم گاهی مرا با خودش به این‌جور مراسم‌ها می‌برد. حوصله‌ام سر می‌رفت. کمی که بزرگتر شدم، از همراهی‌اش طفره می‌رفتم، با این استدلال که «اون که مرده. دیگه چه اهمیتی داره که ما تا اونجا بریم یا نه. من از همین جا براش فاتحه می‌خونم بیشتر هم به کارش میام تا اونکه می‌آد کیک می‌خوره و میره!»

پدر اما اصرار داشت در مراسمِ همه شرکت کند. می گفت: «ما برا احترام به خونواده کسی که فوت شده می‌ریم. با دیدن ما خوشحال می شن. همین که خودمون را نشون بدیم می فهمن که تنها نیستن.»

این روزها در سی سالگی، با اینکه کمی دیر است، در مراسم عامو محمود فهمیدم چقدر وجود این مراسم‌ها خوب است و پشتش چقدر حکمت خوابیده است.

دیروز فهمیدم هر انسانی، به واسطه اینکه رنج این دنیا را در حد خودش تحمل کرده و شرافتمندانه زندگی کرده و رفته، شایسته یک بدرقه شرافتمندانه است.

دیروز فهمیدم هر آدمی، بما هو آدم، لیاقت یک مراسم بزرگداشت را دارد. یک جایی که آشنایانش جمع شوند و یک نفر برود پشت میکروفون و از خوبی ها و بزرگی اش بگوید. از تمام آن چیزهای زیبایی بگوید که در تمام این سال ها همه از آن آدم دیده‌اند اما هیچ وقت مجالی و محملی برای بیانش نبوده است. و بعد دیگری برود پشت میکروفون...و نفر بعد... و نفر بعد.

دیروز به خودم رجوع کردم و برایم باورکردنی نبود که می‌دیدم ناخواسته دارم در ذهنم تصویر آن‌ها که برای تسلیت آمدند و آنها که نیامدند را مرور می‌کنم. حتی برای آنها که آمدند و زود رفتند پوشه‌ای جدا در ذهنم باز کرده بودم و انگار باز هم ناخواسته، تصمیم داشتم نوع رفتار آینده‌ام با آنها را بر این اساس تنظیم کنم. برای خودم عجیب بود.

چند روز است فهمیده‌ام شرکت در اینطور جاها وقت تلف کردن نیست. از رفتن عامو محمود به این‌طرف، تصمیم گرفته‌ام در مراسم سوگ دیگران حاضر شوم. حضوری که حالا می‌دانم با «تماس» و «پیامک تسلیت» و «بعداً که دیدمش بهش تسلیت می‌گم» متفاوت است. 

#سوگ

  • Friday 16 January 26

عامو محمود

 یاسین از پله‌ها پایین آمد. صدای پایین آمدنش را می‌شناسم. با بقیه فرق دارد. کوچکتر است. بچه‌گانه است. در را باز کردم. کتاب‌هاش را گرفت جلوم و گفت:«جلد دومش رو هم تا وسط خوندم».

ذوق نشان دادم و با لبخند گفتم «باریکللللا».

- پس کی میریم کتابخونه؟ می خوام بقیه شو اونجا بخونم.

- میریم. شاید پنج شنبه رفتیم ایشالا.

با گفتن «باشه خدافظِ» مخصوص خودش، دوباره رفت سمت پله‌ها. دم پله ایستاد. برگشت و گفت: «راستی عامو محمود اومده. مامان گفت اگه خواستی بیا بالا». 

گفتم: «مهمون داریم، الانا می رسن».

شانه بالا انداخت و برگشت.

منتظر مهمان‌ها بودم. نیامدند. دلم طاقت نیاورد. دلم برای عامو محمود تنگ شده بود. به همسر گفتم: «تا نیومدن من میرم یه سر بالا عامو محمود رو ببینم و بیام».

- اگه زن و بچه شم بودن بگو منم بیام.

- نه معمولا تنها میاد. تو بمون یهو مهمونا می رسن.

در زدم و وارد شدم. عامو محمود آخرین بچه از جمع هشت نه نفره خواهر برادرهاست. بعد از پدرم به دنیا آمده. از همه بیشتر هم به پدرم شبیه است. با دیدنش گل از گل هردومان شکفت. خنده او اما پر از خستگی بود.

نشستم کنارش. دقیقاً کنارش. نگاهی به صورت لاغرش انداختم و گفتم چه خبر؟

با همان لهجه ساده و دلچسب روستایی‌اش گفت: «هیچ، شکر، سلامتی. شما چه خبر؟».

مامان «هیچ، شکر، سلامتی» اش را اینطور ادامه داد که: «یه ماهه زن عمو اینجا بیمارستان بستریه و هیچی به ما نگفتن».

توی دلم گفتم: «یه ماهه عموی من گرفتاره و من نمی دونستم. خاک بر سر من.» توی دلم گفتم: «خاک بر سر ما.» گفتم: «خاک بر سر همه ما». 

آمده بود کمی سوپ گرم کند ببرد برای زن عمو بلکه بخورد. گفت: «اومدیم برا دیالیز. اینجا عفونت کرد. حالا عفونت کل بدنش را گرفته. هیچی هم نمی‌خوره».

از صحبت‌هایش فهمیدم مرغ را هم خودش از خانه آورده. نگاه کردم دیدم زودپز را هم خودش آورده، که مبادا به کسی زحمتی بدهد یا مزاحمتی داشته باشد. ته دلم گفتم تا آخر عمرت آدمی مظلوم‌تر و بی آزارتر از عامو محمود به چشم نمی‌بینی.

خسته بود. سرش را پایین انداخته بود و نمی‌دانم به کجا و چه چیزی فکر می‌کرد. صدایش را با آهی بیرون داد و گفت: «ای روزگار...». طوری گفت که انگار قلبم همان موقع یکی از خانه‌هایش را خالی کرد و گفت اینجا تا ابد برای «ای روزگارِ» عامو محمودت باشد. طوری گفت که انگار قرار بود امروز بیاید اینجا و بابا خانه نباشد و یاسین بیاید پایین و بگوید عامو محمود آمده بیا بالا و من به دلم بیفتد که هر طور شده بروم و کنارش بنشینم که فقط همین «ای روزگار» را بشنوم. آن هم از زبان کسی که یک بار هم بابت گرانی و سخت گذشتن روزگار با حقوق کارگری، ناشکری نکرده. 

اذان شد. نماز خواند. تشکر کرد و عذرخواهی از اینکه زحمت داده...و زودپز را برداشت و رفت. از دوربین پارکینگ رفتن‌ش را به تماشا نشستم. چند ثانیه‌ای پشت در معطل باز کردن قفل جدیدی شد که نمی‌دانست کدام قسمتش را باید فشار دهد یا بکشد تا درِ کوفتی باز شود. با خودم گفتم نکند موقع معطل شدن دستش از حرارت زودپز سوخته باشد. گفتم کاش هیچ وقت قفل در را عوض نمی‌کردیم. 

 - به بابا بگو حواسش به پول داروها و بیمارستان باشه بنده خدا تو این وضعیت دیگه مجبور نباشه غصه این چیزارم بخوره.

- خودش حواسش هست، ولی حال زن عمو خیلی بده. این بنده خدا هم هر روز این راهو میره و میاد.

- بیچاره دخترش... .

______________

وسط کار تلفنم زنگ خورد. مامان بود. با یک صدای دور گفت «خونه‌ای؟»

- آره.

- بابا چیزی بهت نگفته؟

- نه چی شده؟

- ما رو رسوند و برگشت. بهش گفتم رسیدی خونه یاسین رو بیدار کن، کلی مشق داره. عامو محمودم قرار بود ناهار بیاد اونجا. زنگ زدم خونه. یاسین میگه بابا اومد و رفت. بهش زنگ زدن گفتن عامو محمود تو راه تصادف کرده. حالا هرچی زنگ می‌زنم جواب نمیده. آخه اگه یه تصادف جزئی بود که به بابات زنگ نمی زدن بره.

نمی دانم وقتی دل کسی می ریزد دقیقا چه اتفاقی می افتد و چه چیزی در جسم و روح آدم عوض می شود اما دلم ریخت. گفتم: «خیره. اگه خبری شد بهت می‌گم، تو هم بگو». قطع کردم و رفتم بالا. حمید که در خودش فرو رفته بود با دیدنم یکه خورد. گفت: «با بابا حرف زدی؟» گفتم: «نه. تو زنگ زدی؟ جواب داد؟ چی شده عامو محمود؟».

با صدایی که نمی‌خواست بیرون بیاید گفت: «فوت شده. چپ کرده تو راه».

سرم گیج رفت. نمی‌دانستم به مظلومیت او فکر کنم یا به دخترِ پانزده شانزده ساله‌اش یا زنش که در بیمارستان، زیر آنتی‌بیوتیک‌های قوی، منتظر آمدن شوهرش مانده و کسی جرأت ندارد به او بگوید دیگر منتظر نباشد.

به خدا فکر کردم... و به اینکه ته فیلمنامه‌اش را چطور می‌خواهد تمام کند. قابلمه دمپختی که بابا درست کرده بود دست نخورده روی گاز بود. 

 

پ.ن: امروز بعد از چند روز، زن‌عمو هم در بیمارستان فوت کرد. ممنون میشم صلواتی بهشون هدیه کنید.

#سوگ

  • Thursday 15 January 26

بنویسیم؛ جَسورانه‌تر و جُستارانه‌تر!

 

جستار ترجمه‌ی essay در زبان انگلیسی است که ریشه‌اش از فعل essayer در فرانسه و به معنای تلاش و کوشش‌کردن است. بعدتر ژورنالیست‌های قرن نوزدهم برای این‌که روایت‌های شخصی‌تری از وقایع ارائه بدهند این قالب را رواج دادند. نویسنده‌ی جستار نتیجه‌ی جست‌وجو در زندگی روزانه‌اش و اصطلاحاً تجربه‌ی زیسته‌اش را آزادانه و از دیدگاه شخصی‌اش می‌نویسد.

قبل‌ترها از کنار مجلاتی که روی پیشخوان دکه‌ها به اسم ناداستان می‌دیدم با بی‌تفاوتی تمام‌ رد می‌شدم و این روزها که به واسطه دوستی با مفهوم جستارنویسی آشنا شده‌ام فهمیده‌ام چه اشتباهی کرده‌ام. جستارخوانی و جستارنویسی برای من همان گمشده‌ای بود که تمام این‌ سال‌ها حس می‌کردم وجود دارد یا اگر هم نیست، باید به وجود بیاید، اما جرأت بیانش را نداشتم.

همیشه جایی در درونم آدم‌هایی که خودشان، نیمه تاریک‌شان و اشتباهاتشان را برای دیگران روایت می‌کردند را ایستاده، تمام قد، تشویق کرده‌ام. تعریف آزادگی برایم همین بود که کسی خجالت نکشد از اینکه بگوید من آنجا اشتباه کردم، یا من فلان ضعف را داشتم یا دارم.

جستارنویسی دقیقاً با همین کارکرد متولد شده است، که نویسنده، بدون استعاری حرف زدن و ساخت شخصیت و دیگر لوازم داستان‌نویسی،  تجربه زیسته‌اش را درباره موضوعی روایت کند و در این روایت کردن‌ها از خودافشایی نترسد. به قول حبیبه جعفریان:

به جز مقالات محققانه و دانشگاهی که تکلیف‌شان روشن است و داستان‌ها که داستان‌اند و آدم‌ها از همان اول با ماسکِ «همه آدم‌های این داستان خیالی‌اند» خودشان و آن اشخاص حقیقی را از افشاگری و رویت شدن محافظت می‌کنند، هر متنی وقتی درجه یک است که شخصی باشد. که نویسنده به درجه‌ای از افشاگری درباره چیزی وفادار باشد و از خودش خرج کند و مایه بگذارد. 

باز هم به قول حبیبه جعفریان:

متن خون می‌خواهد و خودت را قاطی کردن و افشا کردن، خون متن است. از توِ آفریننده باید چیزی در متن جا بماند و جدا شود و آن دیگریِ مخاطب باید احساس کند معتمد بوده و امری با ارزش، نفیس و محرمانه با او تقسیم شده. ما تنهاییم. آن‌ها هم تنهایند. می‌خواهیم همدیگر را ببینیم. آدم‌ها به همین دلیل می‌خوانند. می‌بینند. می‌نویسند. می‌آفرینند و در همه اینها حدی از افشاگری هست.

طاقچه را اگر بگردید پر است از جستار و ناداستان. مشخصاً نشر اطراف هم کتاب‌های خوبی از این جنس منتشر کرده. مثلا:

- ما ایوب نبودیم (چند مواجهه با مراقبت از دیگری)؛

لنگرگاهی در شن روان (شش مواجهه با سوگ و مرگ)؛

ارواج ملیت ندارند (تجربه زندگی میان زبان‌های ژاپنی و آلمانی)؛ و... .

همین جا هم خیلی از نوشته‌های خودتان را می‌شود در یک پوشه گذاشت و رویش با ماژیک نوشت «جستار». مثلا این پست یا بعضی از پست‌های این وبلاگ یا خیلی‌های دیگر.

 

پ.ن: در حال خوندن «نجات از مرگ مصنوعی؛ در ستایش تنش‌های درونی» از حبیبه جعفریان هستم. خوشحال می‌شم از تجربه‌‌تون در باب جستارخونی بدونم.       

  • Wednesday 14 January 26

وصیت‌نامه

این روزها، که گاهی مجبور می‌شدم از خانه بیرون بروم، به ذهنم رسید وصیت‌نامه بنویسم. نوشتن‌ش همیشه گوشه‌ای از ذهنم را به خودش درگیر کرده، اما هر بار بیخیالش می‌شوم. از بس که با همه حرف دارم!

در ذهنم می‌چرخد که باید با پدر و مادر و برادر خواهرها در نامه‌ای جداگانه حرف بزنم. با همسرم در نامه‌ای جداگانه و با مردم در قالبی دیگر.  

در همین حین که شبیه مراسمی خاص، طبق عادت همیشگی قبل از نمازها، ده دقیقه‌ای طول و عرض خانه را قدم می‌زنم و فکر می‌کنم تا بالاخره راضی به وضو گرفتن شوم، با خودم می‌گویم خوب است در وصیتم برای همسر، کمی سر به سرش بگذارم. مثلاً اینطور شروع کنم که:

«خب خب، من رفتم، اما نگران نباش. هر شب کنارتم. توی خونه می‌چرخم برا خودم. یهو نصفه شب صدای در یخچال اومد منم. یوهاهاها!»

برقی از شادی، شبیه وقت‌هایی که سر به سر هم می‌گذاریم در چشم‌هایم می‌دود ولی به خودم نهیب می‌زنم که «آدم باش. می ترسونی زبون بسته رو».

بعد به این فکر می‌کنم که وصیت‌نامه نوشتن چه چیز بدی است و چه چیز کوفتی است و چه چیز غم‌دارِ خانمان‌براندازِ دیوانه‌کننده‌ای است. وصیت‌نامه که می‌نویسی یعنی داری برای یک همیشه نامعلوم خداحافظی می‌کنی. لحظه‌ای که وصیتت باز می‌شود تو دیگر هیچ وقت به دنیا بر نمی‌گردی. هیچ وقت؟ هیچ وقتِ هیچ وقت.

مثل کسی می‌ماند که خداحافظی کند و از خانه بزند بیرون و بگوید: «خب من رفتم. دیگه سفارش نکنما. خواستی بری بیرون لامپا رو خاموش کن. لباس گرمم بپوش هوا سرده. نماز صبحتم قضا شدا، یادت نره بخونی. کمتر هم پای گوشی بچرخ.» و می‌رود. منتهی این بار برای همیشه.

تو اگر بدانی دیگر هیچ وقت به این خانه بر نمی‌گردی سفارش‌هایت را گلچین می‌کنی. در وصیت هم باید اصلی‌ترین‌ «یادت نرود» ها را گفت. و او که می‌خواند، در حین رد شدن از هر کلمه، علم دارد به اینکه تو، که تا همین دیروز همه اینها را با صدای خودت می‌گفتی و او با حرص و خنده جواب می‌داد «تو مگه مسئول نماز منی؟»، دیگر هیچ وقت، هیـــــچ وقت (و چقدر این کلمه درد دارد)، هیــــچ وقت این کلمات را به زبانت جاری نخواهی کرد.

می‌ترسم از اینکه فرصت وصیت‌نامه نوشتن پیدا نکنم. و بیشتر، می‌ترسم از اینکه فرصت پیدا کنم و حرف مهمی برای دیگران نداشته باشم. شبیه آن نویسنده که در وصیتش نوشت: «ممنونم. دنیای خوبی بود. خوش گذشت.» و خودش را کشت.

پ.ن:

رشته پیوند ای یاران همدم نگسلید 

در پریشانی پشیمانی است، از هم نگسلید

  • Tuesday 13 January 26
Designed By Erfan Powered by Bayan