دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند*

درون هر کدام از ما میل‌ بی‌حدی است برای نشان دادن زیبایی روح‌مان. ما ذاتاً زیبایی را دوست داریم و ذاتاً دوست داریم زیبایی درون‌مان را با دیگران به اشتراک بگذاریم. موقع قدم زدن در کنار دوستی، به دور دست خیره می‌شویم و می‌گوییم «ببین من تازگیا فهمیدم راه درست اینه که...» و این «فهمیدم» یعنی رشد و «درست» یعنی زیبا و همه اینها یعنی «بیا تماشا کن چقدر زیباتر شده‌ام با این کشف جدید.»

ما عاشق نشان دادن زیبایی‌مان به دیگران هستیم و این تومنی هفت صنار تفاوت دارد با شهوتِ دیده شدن. رنج اما اینجاست که همه هم‌قد نیستند. زاویه‌ها متفاوت است. بعضی حتی به منظره روبرو نگاه هم نمی‌کنند. حالا تو می‌خواهی در خانه یا محل کار از چشم‌نوازی کشف تازه‌ات بگویی...؟ حاج میرزا محمدخان لواسانی هم احتمالاً یکی دوباری این را امتحان کرد. دست آخر جایی، گوشه دفتری در تنهایی‌اش نوشت:

من گنگ خواب‌دیده و عالم تمام کر   ...   من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

فرزندِ تو فهم تو را ندارد. همسرت اصلاً تو را برای عمقِ داشته یا نداشته‌ات انتخاب نکرده که هیچ، تازه اگر بفهمد تو اینقدر عمیقی ممکن است استرس بگیرد یا از بعضی فکرهایت پریشان شود. در خانه همین که به دروغ بگویی خوبی، یا بگویی چقدر دارد خوش می‌گذرد یا گاهی بگویی برویم دور بزنیم و آبمیوه بخوریم  همسر کاملی هستی. خیال هم نکن بخت بد تو بوده که اینطور شده. با کم و زیادش، برای همه همینطور است احتمالاً.

اما تو می‌دانی که بیشتری و لعنت به این فهمیدن‌هایت...

تو می‌فهمی که چیزی بیشتر از خوردن و خوابیدن و کار کردن و خرید کردن و بازی کردن هستی. قزوه هم احتمالاً فهمید،که گفت:

در این بازار عاشق‌تر کسی کز خود نمی‌گوید   ...   همیشه مرد کم‌گو دردهای بیشتر دارد

درد دارد؟ قبول...اما باید یاد بگیری در زندگی اجتماعی با پای دیگران راه بروی. در تنهایی‌ات بتاز. پرواز کن. برو تا آنجا که دست خیال هم نمی‌رسد. اما در جمع‌هایت منچ بازی کن. فیلم طنز ببین. شوخی کن. بگو که خوبی...

هنوز هم ناراحتی که ای کاش او هم می‌فهمید...؟ ای کاش او هم این تصویر را می‌دید؟

آن رجل هم مثل تو فکر می‌کرد: و جاء من أقصی المدینه رجل یسعی قال یا قوم اتبعوا المرسلین.

می‌دانی، بگذار راحتت کنم. شاید همسر و خواهر و برادر و دوستانت هیچ وقت نخواهند ببینند. مثل قوم آن مرد. اما تو را دوست دارند. به تو نیاز دارند. تو دوست داشتن‌شان را ادامه بده. کسی چه می‌داند؟ شاید آنها هم تصویر دیگری را به تماشا نشسته و دارند هر روز برای خوش‌آمد تو نقش بازی می‌کنند.    

 

* زاهد ار رندی حافظ نکند فهم، چه شد؟   ...   دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

  • Wednesday 18 February 26

There are lots of things we don't know, Elizabeth

Dear Elizabeth,

"Was it worth it?" I ask myself.

"I have no idea" I reply.

There are lots of things we don't know, Elizabeth. When we're child, we're eager to grow up and touch the life. But now in the middle of our lives, we are often anchoring ourselves to life, searching for something eternal to make life worth living.

I touched the meaning of life and found this eternal feeling in walking with you, even when you were silent.

I thought it was so powerful that I could live a lifetime with just one taste of it, but after you were gone, I realized I need it in every moment of my life. I need to walk with you. I need to call your name and you've never heard me talk about my needs.

There are lots of things we don't know, Elizabeth, but everything will be better. So don't worry about me. I've grown accustomed to this self-torture. Every morning I read the newspaper, check my emails and remind myself of the reality of "a world without you" by drinking bitter coffee.

Everything will be fine and 'fine' means 'you'.

 

Keep moving forward,

Your Willi.

 

 

  • Monday 16 February 26

After-the-War

این آهنگ حال کسی رو برام تداعی می‌کنه که سال‌ها جنگیده...حالا پیروز شده...کنار پرچم پیروزی نشسته...توی صدای تیر و خمپاره‌ای که دیگه نیست، سیگارشو روشن کرده...به دور خیره شده...تصویر همه کسایی که تو این راه از دست داده رو از جلوی چشماش می‌گذرونه...و با خودش فکر می‌کنه: ارزشش رو داشت؟

 

 

  • Saturday 14 February 26

دچار نام دیگر عشق است...

 

 

اگه امروز یکی بهم بگه دیدگاهت درباره چطور زندگی کردن رو بگو، میگم سعی کن هیچ کدوم از ابعاد وجودیت رو نادیده نگیری. نترس، هر وقت بخوای می تونی هر بخشی که خواستی رو بذاری کنار، ولی شاید رسالت تو، توی همون بخشی قایم شده باشه که همیشه بهش بی توجهی کردی....و اگه یه سرک نکشی، شاید هیچ وقت پیداش نکنی.
 

 

  • Thursday 5 February 26

You and Yourself, plus God

نقل است که امیرالمومنین (یا ابوذر غفاری) در بیان دلیل تنهایی‌شان فرمودند:

«ما تَرَکَ لی الحقّ مِن صاحب»

حق، همراه و هم‌نشینی برایم باقی نگذاشت...

  • Wednesday 4 February 26

تو آن وطنی هستی...

من تو را دوست دارم

تا پیوند داشته باشم

با خدا، با زمین، با تاریخ، با زمان

با آب، با مزرعه

با کودکانِ خندان

با نان!

با دریا، با صدف‌ها و کِشتی‌ها

با شعر که ساکنش هستم

با زخم که در من زندگی می‌کند!

 

تو آن وطنی هستی

که به دیگران هویت می‌دهد

و کسی که تو را دوست ندارد

بی‌وطن است!

 

نزار قبانی

ترجمه از یدالله گودرزی

 

 

  • Tuesday 3 February 26

وضعیت (موقت)

سایفون رو میارم، می زنم وصل بشه و به کارام ادامه میدم
وقتی وصل میشه هرچی فک می کنم یادم نمیاد چیکار داشتم باهاش
و چون سرعت رو کند کرده دوباره قطعش میکنم. 

و این روند ادامه داره!

 

پ.ن: گرفتاری شدیما :)

  • Tuesday 3 February 26

Impower and impoverish me

February 1, 2026

Dear Elizabeth

You asked me about "The future", and I should honestly say "I know nothing about the future". I've never been sure about nothing but my strive. So, we will try our best in the future, in any situation, just like now and just like the past. It doesn't matter what's waiting for us anymore.

By the way, my headache is better and thank you for asking. I've broken my limitless in drinking Coffee & I feel it's simultaneously impowering and impoverishing me, just like the wars.  

In your next letter, tell me more about your surroundings. have you made any new friend?

 

Take care,

Your Willi

  • Sunday 1 February 26

No Me

چقدر این آهنگ عجیبه...

انسانی رو برام تداعی می‌کنه که هرچی رفته نرسیده. دائم به در بسته خورده...و الان جایی بین زمین و آسمان، معلق، راه گم کرده، بی هویت، داره فریاد می‌کشه. فریاااااااد. التماس. عصیان.

انسانی که علیه همه چیز شورش کرده. همه چیز حتی خودش. و حالا دنبال خودش می‌گرده.  

تنها اتفاقی که با شنیدنش به ذهنم میاد اتفاقِ مدرنیته است. این فریادِ آدم گم شده در هزارتوی مدرنیته است. آمریکایی و اروپایی دیروز و ایرانیِ امروز که سعادتش رو در مسیری می‌بینه که غرب یه روز از یه سرش وارد شد و هنوز نه از اون خارج شده نه حتی راه خروج رو می‌دونه. 

 

متن و ترجمه

  • Thursday 29 January 26

شیرین‌ترین صفر

درسم خوب بود. به غیر از ریاضی، تقریباً همیشه درسم خوب بود. اما هیچ وقت نمی‌خواستم به هر قیمتی نمره بالا بگیرم. سال دوم دبیرستان، پایین برگه ریاضی، که بعداً فهمیدم -3- شده‌ام، شبیه مجیدِ «قصه‌های مجید» که برای معلم ریاضی‌شان پایین برگه شعر می‌نوشت و البته من در آن زمان نمی‌دانستم شبیه مجید است، برای معلم ریاضی یک جمله نوشتم. نوشتم تا حد تنفرم از این درس را نشان بدهم. نوشتم «یک روز به دنیا ثابت خواهم کرد که بدون یاد گرفتن این چیزها هم می‌شود زندگی کرد.»

همان سال‌ها معلم جغرافیا آمد سر کلاس و گفتم می‌خواهد امتحان بگیرد. از او اصرار و از ما انکار که «آخر کسی در اوقات فراغتش جغرافی نمی‌خوانَد که تو می‌خواهی علم نداشته ما را بسنجی مومن!» گوشش بدهکار نبود. امتحان شروع شد. خودش هم می‌رفت بیرون کلاس و می‌آمد. بعضی خرخوان‌ها پیش مطالعه داشتند و چیزی برای نوشتن پیدا کردند.  بعضی هم با حرفه‌ای‌گری تمام کتاب باز می‌کردند و جواب‌ها را به هم می‌رساندند. من اما اسیر و مبتلای ادبیات بودم و فرصت پیش مطالعه جغرافیا نداشتم. از طرفی هم شخصیتم اجازه نمی‌داد تقلب کنم. احساس می‌کردم حقیر می‌شوم.

آخر یک بار معلمی سال‌ها پیش سر کلاس گفته بود «از دین و خدا و... که بگذریم، اصلاً در شأن شما نیست تقلب کردن». و این در شأن شما نیست در من نشست. از آن موقع تا الان تقریبا تقلب نکرده‌ام. به کسی هم تقلب نداده‌ام.

هفته بعد برگه‌ها را تصحیح شده آورد سر کلاس. یکی 16، یکی 12، یکی 18!، روی برگه من یک صفر قرمز نقش بسته بود، با دوتا خط این طرف و آن‌طرفش: -0-

معلم گفت «بعضی هاتان شانزده گرفتید. بعضی ها هجده گرفتند. بعضی پانزده. اما ارزش صفرِ فلانی از این نمره ها برای من بالاتر است، چون نخوانده بود اما به خودش اجازه تقلب نداد.» این تنها صفر و البته شیرین ترین صفری بود که گرفته بودم. آنجا فهمیدم ارزش آدم‌ها همیشه به آن چیزی که ظاهر دنیا حکم می‌کند نیست. گاهی به جای دویدن برای جلو رفتن یا دیده شدن باید بایستی.

 

پ.ن.: از نمره پایین و قضاوت دیگران نترسید. همش می‌گذره.    

  • Wednesday 28 January 26
Designed By Erfan Powered by Bayan