you owe me a life

Dear Elizabeth! 

I'm reading a new book, which you might not like, about "The Economics of High Inflation".

As the writer says:

Inflation corrupts people and once the value of money is relative and constantly changing , it is possible to make other values of the society relative.

I think about the effect of the inflation on my life and I come to this result that ss a clear consequence of this situation, I miss you!

You owe me a long Walk in Tashkent streets.

You owe me a dinner in a turkish restaurant.

You owe me a conversation about anything. 

You owe me a trip.

You owe me a laugh.

You owe me a cry.

You owe me a homeland. 

and you owe me a life. 

 

Take care,

Your Willi.

  • Monday 12 January 26

من هم اعتراض دارم

به: معترض

از: معترض

الان که این متن را می‌نویسم 10 هزار و 600 تومان در کارتم مانده است. امروز 21م ماه است و من حدود یک هفته می‌شود که حقوق این ماهم تمام شده. خدا خدا می‌کنم امروز در خانه به چیز ضروری نیاز پیدا نکنیم، تا فردا که خدای خودش را و رزق خودش را دارد.

اینها را گفتم که در جواب هر جمله‌ای نگویید نفسش از جای گرم در می‌آید. چند سوال ساده دارم که اگر کسی جواب مشخصی برایشان داشته باشد با او در این شکستن‌ها و بستن‌ها همراه می‌شوم.

1- دقیقاً چه می‌خواهیم؟ لطفا در جواب نگویید فقط می‌خواهیم اینها نباشند، چون آدم یاد بچه‌هایی می‌افتد که از سر بچگی و عدم قدرت فکر، بدون گوش دادن به حرف دیگران، فقط با گریه و جیغ می‌گویند فلان چیز را می‌خواهم. هرچه هم از ضررها و خطراتش می‌گویند صدای جیغش نمی‌گذارد صدای دیگری به گوشش برسد. 

اگر می‌خواهید جمهوری اسلامی نباشد باید آنقدر هوشمند باشید که پلن بیِ خودتان را ارائه بدهید.

2- انتخاب کسی که تنها دستاوردش در این عالم، پادشاه بودن پدرش بوده، پلن بی نیست. حتی پلن هم نیست. بازگشت به گذشته است. عقب‌گرد است. با کدام عقل حکم می‌کنید که چون پدرش شاه بود و بر فرض که شاه عادل و خوب و توانمند و دانشمندی هم بود، که نبود، بنابراین او هم عادل و توانمند و دانشمند است؟ بازگشت به پهلوی، پلن جایگزین نیست که هیچ، با شعارها و ادعاهای خودتان هم تضاد دارد! چطور می‌شود بگوییم مرگ بر دیکتاتور و در پاسخ به پلن جایگزین‌مان از یک نظام دیکتاتوری دیگر رونمایی کنیم؟! 

یک سوال ساده. با فساد مخالفید؟ از فساد بیزارید؟ دمتان گرم. همه‌مان همینطوریم. اما می‌شود بگویید شاهزاده پهلوی ثروتش را از کجا آورده؟ می‌شود کمی درباره پول‌های مردم ایران که موقع فرار از کشور خارج کردند کمی برای ما صحبت کنید؟ برای ما هم نه. با خودتان هم گفتگو کنید کفایت می‌کند.

3- ساده اندیشی جرم بزرگی است که تبعاتش  را نه من و شما که نسل‌های بعد از ما هم باید تحمل کنند. آتشِ این فکر نکرده عمل کردن‌ها دامن همه را می‌گیرد. پس چرا فکر نمی‌کنید؟ با کدام دانش اقتصادی و سیاسی به این نتیجه می‌رسید که اگر اینها بروند بهترها بر سر کار می‌آیند و رشد اقتصادی و رفاه پشت این درِ بسته انتظارمان را می‌کشد؟ چرا کمی تاریخ نمی‌خوانید؟ فقط کمی.

حکومتِ یک کشور، کفش‌های من و شما نیست که بگوییم امروز این را در جاکفشی می‌گذاریم و بعد بقیه کفش‌ها را نگاه می‌کنیم و هر کدام را صلاح دیدیم بیرون می‌آوریم و می‌پوشیم.  اگر در جاکفشی را باز کردید و این کفش های کهنه را درونش انداختید، معلوم نیست به قیمت این باز شدن در، چند کفش از دل جاکفشی به داخل خانه می‌افتد.  همین کفش، که اتفاقاً گاهی برایمان تنگ است و گاهی پایمان را می‌زند و گاهی کثیف می‌شود و چند جایش هم پاره شده است و گاه و بی گاه راه رفتن را برایمان سخت می‌کند اگر رفت، دیگر فقط من و فکر من نیست که تعیین می‌کند کدام کفش را بپوشیم. هرکسی از ظن خودش یار پای خسته ما می‌شود و این آغاز بی کفش ماندن است. 
می‌فهمم. خسته‌اید. از گرانی. از چند شیفت کار کردن. از دویدن و نرسیدن. همه اینها را خوب می‌فهمم. شاهد این فهمیدن، موجودی کارتم است که اول کار برایتان نوشتم.

ولی چرا این را متوجه نمی‌شوید که رفتن حکومت مرکزی مساوی نیست با سوئیس شدن؟ برای سوئیس شدن باید کسی باشد که اینجا را بسازد. والله سوئیس خودش یک شبه ساخته نشده است. خون دل ها برایش خورده شده تا به اینجا رسیده. چطور تصویر به این وضوح را نمی‌بینید که در صورت رفتن حکومت مرکزی، در خوشبینانه‌ترین حالت ایران به سوریه و لبنانی دیگر تبدیل می‌شود. بدون دولت. بدون سیاست خاص، بدون مجری سیاست. روزی هفت هشت ساعت قطع برق، بدون پاسخگویی. گرانی افسارگسیخته (خیلی وحشتناک تر از چیزی که الان به چشم می بینیم). این حالت خوشبینانه ماجرا بود. چطور نمی بینید تجزیه‌ای را که انتظارمان را می‌کشد؟ چرا نمی‌توانید این را بفهمید که ایرانی که برای فردای این کشور ترسیم کرده‌اید و برایش خیابان ها و مساجد و بیمارستان‌ها را به آتش می‌کشید، ایرانی است که آسمانش باید به روی اسرائیل باز باشد، تا هروقت دلش خواست بگوید فلان خانه در ساری یا شیراز یا تهران را تخلیه کنید و بیاید بمب هایش را بریزد و برود و کسی هم اعتراضی نکند.

چرا فکر می‌کنید آمریکا و اسرائیل اجازه می‌دهند در این منطقه یک ایران مستقلِ یکپارچه‌ی دیگر جان بگیرد؟ مگر اینکه دولتی باشد شبیه دولت جولانی، که اسرائیل بدون اجازه دولت ایران هروقت خواست بتواند بیاید و برود. ترکیه از آن طرف بیاید. آمریکا هم هر جا دلش خواست را به عنوان پایگاه نظامی انتخاب کند. غیرتتان قلقلک نمی‌شود؟ به غرورتان بر نمی‌خورد؟

می‌دانم می خواهید بگویید وقتی جیبمان خالی باشد به غرورمان بر می‌خورد. قبول. می‌فهمم. اما حرف این است که آن روز که انتظارش را می‌کشید، هم جیبتان خالی است و هم عزت مستقل بودن را از دست داده‌اید.

4- می‌گویی قرار بود ایران فلان باشد و نشد. جمهوری اسلامی قرار بود بهمان گونه باشد و نشد. قبول. اما چشمانت را بیشتر باز کن. کمی Zoom Out کن. ببین شرایط را. فشارها را روی دولتت ببین. نمی‌گویم ضعف‌ها را نبین. ببین. ناکارآمدی را ببین. فسادها را ببین. اما فشارها را هم ببین. هشت سال از این چهل سال، به جنگ گذشت. همان ها که امروز سنگ اعتراض تو را به ظاهر به سینه می‌زنند با بمب و گلوله و ترور، عزیزترین و نخبه‌ترین سیاستمداران جمهوری اسلامی را همان ابتدای انقلاب ترور کردند. بیست و چهار سال دیگر از این چهل سال، قدرت در اختیار دولتهایی بود که اعتقادی به جهاد نداشتند و کشور را معطل صلح با آمریکا نگه داشتند. تمام این سال‌ها تحت شدیدترین تحریم‌ها گذشته است. تحریم‌هایی که هیچ کدام از همین کشورهای اروپایی که گاهی سنگشان را به سینه می‌زنیم نمی‌توانند یک ماهش را دوام بیاورند.

جمهوری اسلامی دقیقا کی فرصت داشت رو به جلو حرکت کند؟ کی فرصت داشت به مردمش سوئیس شدن را تحویل بدهد که نداد؟

5- اعتراض داری؟ من هم اعتراض دارم. اعتراض دارم به اینکه هفته اول ماه حقوقم تمام می‌شود. اما ببین چه کسی هروقت من و تو اعتراض داریم نمی‌گذارد صدای ما به گوش برسد. ببین بی وجودها کدام طرف ایستاده‌اند. بی وجود آن کسی است که نمی‌گذارد صدای اعتراض من و تو به گوش برسد. آن کسی است که اعتراض من و تو را به شکستن چراغ راهنمایی چهارراه ما و آتش زدن اتوبوس های خیابان شما می‌کشاند. مطمئن باش کسی که چراغ راهنمایی محله شما را شکانده مال محله شما نیست. مطمئن باش کسی که اتوبوس را آتش می زند خودش سوار اتوبوس نمی‌شود. دود این اتفاق‌ها هم در چشم همان من و تویی می‌رود که صبح به صبح با اتوبوس سر کار می رویم.

6- راستی، تکلیفت را، تکلیف دلت را، همین الان با کسانی که مسجد را، قرآن را و درمانگاه را آتش زده‌اند معلوم کن. در آینه به خودت نگاه کن، ببین کدام طرف ایستاده‌ای.

7- رفتن همیشه جرأت می‌خواهد. اما گاهی کسی که می‌ماند جرأت بیشتری دارد. جمهوری اسلامی ایران، منم. تویی. ماییم. کسی خارج از ما نیست. بد و خوبش به ما بر می‌گردد. کسی از بیرون برای درست کردن کشورت نمی‌آید. مطمئنم. مطمئن باش.

  • Monday 12 January 26
Designed By Erfan Powered by Bayan