Be a good actor

نقش بازی‌کردن‌های من رسماً با ازدواج آغاز شد. هرکسی وقتی در جایی شروع می‌کند به «خودش نبودن» و گاهی آنقدر در نقش جدیدش خوب است و احساسات و فکر اصیل‌ش را سرکوب می‌کند که خودش را آرام آرام از یاد می‌برد.

اینکه تصمیم بگیری خودت نباشی دلیل می‌خواهد. گاهی کسی برای بیشتر دیده شدن نقاب به صورت می‌زند. دیگری برای ارضای نیاز درونی‌اش به تایید دیگران. بعضی هم این وسط هستند که گذر زمان همه چیز را از یادشان برده. حتی یادشان نیست آن اولین سکانس بازی را با چه نیتی قبول کرده‌اند و پای قرارداد بازیگری را با کدام هدف امضا کرده‌اند.

همه ما گاهی در مهمانی‌های خانوادگی، گاهی در دانشگاه و گاهی در محیط کار نقش بازی کرده‌ایم. اما در خانه قضیه فرق می‌کند. تو مثل آن محیط‌های دیگر دائما منتظری یک روز کارگردان کات بدهد و از خیر و شر چیزهایی که وانمود کردی هستی رها شوی ولی خبری نیست. اینجا هر روز باید خوب نباشی و بگویی خوبم. آن هم با لبخند. باید دائماً تاکید کنی که فقط همسرت را دوست داری و هیچ کس هیچ وقت به چشمت نخواهد آمد. باید وانمود کنی از دیگران (زنان) بدت می‌آید. باید گاهی حتی حوصله خودت را هم نداشته باشی و همزمان تظاهر کنی دوست داری با همسرت وقت بگذرانی. باید با لبخند اقرار کنی که چقدر پیشنهاد همسرت برای بیرون رفتن فوق‌العاده بوده! گاهی باید بگویی: «آره منم حوصله‌م سر رفته» در حالی که می‌توانی یک ماه تمام از خانه بیرون نروی و سرگرم کار و مطالعه و بازی باشی و یک لحظه هم حوصله‌ات سر نرود.

این‌ها هیچ کدام به این معنی نیست که ازدواج بد است یا مضر است یا هرچه. اما تو یا باید با تمام کسانی که دوره‌ات کرده‌اند و مثل قلدرها می‌خواهند به زور نقاب به صورتت بزنند مبارزه کنی یا باید وقتی، جایی دستانت را بالا ببری و بگویی تسلیم. (البته مطمئن نیستم روش اول جواب بدهد، چون نمی‌دانم این مبارزه تا کی و کجا ادامه پیدا می‌کند.)

این نقش بازی کردن‌ها برای زنان هم هست. قطعا هست. اما شدت‌ و وسعت‌ش را نمی‌دانم.

بازیگری در این موقعیت‌ها شبیه ویروسی است که معمولاً بدون اجازه وارد بدنت می‌شود و تو «آن لحظه خبر شوی که ویران شده‌ای». چیزی که بیشتر از همه، ذهن آدم را در این لحظات درگیر می‌کند این است که آیا دارد کار درست را انجام می‌دهد یا نه؟ در حالتی دیگر و البته «حداقلی» از این نقش بازی کردن‌ها تو باید وسط کلی کار با مهمان سرزده‌ای روبرو شوی و به او بگویی خیلی خوش آمده است و دلت برایش تنگ شده بوده، در حالی که حتی اسمش را به زور به یاد می‌آوری! این شاید سازکاری برای محافظت از احساسات دیگران است. حالا اولویت با احساسات خودمان است یا دیگران، مسئله این است.

همیشه به کسانی که بدون نقاب زندگی می‌کنند غبطه خورده‌ام. آنها که در جواب تعجبت می‌گویند «من حرف بدی نزدم. حالا اینکه اون ناراحت بشه دیگه مهم نیست».  اما هنوز نمی‌دانم کدام یک بهتر است. آیا در این رواداری و مدارا رشدی نهفته است؟ این رشد هرچه هست گاه و بیگاه در ظاهر با حرکتت به سمت هدف‌هایت تعارض پیدا می‌کند.

آدم‌ها هرچه سن‌شان می‌گذرد محافظه‌کارتر می‌شوند. بحران سی سالگی هم بالاخره تمام می‌شود ولی می‌ترسم روزی این راز را کشف کنم که دیگر جرأت برداشتن نقاب را نداشته باشم.      

  • Thursday 1 January 26

Lightless Depth

می‌دانی...

دارم به این فکر می‌کنم که لذتِ صرف هم می‌تواند دل را بزند. شبیه سس خرسی. خوشمزه است ولی هیچ کس دلش نمی‌خواهد خالی بخورد. یا مثل نمک. حتی شاید خالی خالی خوردن‌شان ضرر هم داشته باشد. یا مثل نور خورشید. در سرما لذت‌بخش است و حتی لازم، ولی اگر کمی بیش از نیاز شد، آزاردهنده می‌شود.

گاهی، شبیه آن ماهی که در اعماق دریاست دلم برای سطح تنگ می‌شود. رد نور، یا هرچه به چشمم شبیه نور است را دنبال می‌کنم و به سطح آب می‌آیم. به جایی که با خودم می گویم «نور بیشتر است، پس لذت‌بخش‌تر است»، اما همین که به سطح می‌رسم نور/سس خرسی/نمک/لذت، دلم را می‌زند....و این اتفاق و این چرخه، سی سال است که دارد در من تکرار می‌شود.

هر بار هم در دوراهی شنا کردن به سطح دریا و بیشتر خواستن یا ماندن در عمق و اطمینان از اینکه «درست است نور را لمس نمی‌کنم ولی در حد نیاز به بدنم می‌رسد»، مردد می‌دانم. جوری مردد می‌مانم که انگار بار اول است. هنوز بلد نشده‌ام اینجور وقت‌ها چطور با خودم تا کنم، چه روضه‌ای برای خودم بخوانم یا چه داستانی سر هم کنم تا منِ من سر عقل بیاید.

  • Sunday 14 December 25
Designed By Erfan Powered by Bayan