بنویسیم؛ جَسورانه‌تر و جُستارانه‌تر!

 

جستار ترجمه‌ی essay در زبان انگلیسی است که ریشه‌اش از فعل essayer در فرانسه و به معنای تلاش و کوشش‌کردن است. بعدتر ژورنالیست‌های قرن نوزدهم برای این‌که روایت‌های شخصی‌تری از وقایع ارائه بدهند این قالب را رواج دادند. نویسنده‌ی جستار نتیجه‌ی جست‌وجو در زندگی روزانه‌اش و اصطلاحاً تجربه‌ی زیسته‌اش را آزادانه و از دیدگاه شخصی‌اش می‌نویسد.

قبل‌ترها از کنار مجلاتی که روی پیشخوان دکه‌ها به اسم ناداستان می‌دیدم با بی‌تفاوتی تمام‌ رد می‌شدم و این روزها که به واسطه دوستی با مفهوم جستارنویسی آشنا شده‌ام فهمیده‌ام چه اشتباهی کرده‌ام. جستارخوانی و جستارنویسی برای من همان گمشده‌ای بود که تمام این‌ سال‌ها حس می‌کردم وجود دارد یا اگر هم نیست، باید به وجود بیاید، اما جرأت بیانش را نداشتم.

همیشه جایی در درونم آدم‌هایی که خودشان، نیمه تاریک‌شان و اشتباهاتشان را برای دیگران روایت می‌کردند را ایستاده، تمام قد، تشویق کرده‌ام. تعریف آزادگی برایم همین بود که کسی خجالت نکشد از اینکه بگوید من آنجا اشتباه کردم، یا من فلان ضعف را داشتم یا دارم.

جستارنویسی دقیقاً با همین کارکرد متولد شده است، که نویسنده، بدون استعاری حرف زدن و ساخت شخصیت و دیگر لوازم داستان‌نویسی،  تجربه زیسته‌اش را درباره موضوعی روایت کند و در این روایت کردن‌ها از خودافشایی نترسد. به قول حبیبه جعفریان:

به جز مقالات محققانه و دانشگاهی که تکلیف‌شان روشن است و داستان‌ها که داستان‌اند و آدم‌ها از همان اول با ماسکِ «همه آدم‌های این داستان خیالی‌اند» خودشان و آن اشخاص حقیقی را از افشاگری و رویت شدن محافظت می‌کنند، هر متنی وقتی درجه یک است که شخصی باشد. که نویسنده به درجه‌ای از افشاگری درباره چیزی وفادار باشد و از خودش خرج کند و مایه بگذارد. 

باز هم به قول حبیبه جعفریان:

متن خون می‌خواهد و خودت را قاطی کردن و افشا کردن، خون متن است. از توِ آفریننده باید چیزی در متن جا بماند و جدا شود و آن دیگریِ مخاطب باید احساس کند معتمد بوده و امری با ارزش، نفیس و محرمانه با او تقسیم شده. ما تنهاییم. آن‌ها هم تنهایند. می‌خواهیم همدیگر را ببینیم. آدم‌ها به همین دلیل می‌خوانند. می‌بینند. می‌نویسند. می‌آفرینند و در همه اینها حدی از افشاگری هست.

طاقچه را اگر بگردید پر است از جستار و ناداستان. مشخصاً نشر اطراف هم کتاب‌های خوبی از این جنس منتشر کرده. مثلا:

- ما ایوب نبودیم (چند مواجهه با مراقبت از دیگری)؛

لنگرگاهی در شن روان (شش مواجهه با سوگ و مرگ)؛

ارواج ملیت ندارند (تجربه زندگی میان زبان‌های ژاپنی و آلمانی)؛ و... .

همین جا هم خیلی از نوشته‌های خودتان را می‌شود در یک پوشه گذاشت و رویش با ماژیک نوشت «جستار». مثلا این پست یا بعضی از پست‌های این وبلاگ یا خیلی‌های دیگر.

 

پ.ن: در حال خوندن «نجات از مرگ مصنوعی؛ در ستایش تنش‌های درونی» از حبیبه جعفریان هستم. خوشحال می‌شم از تجربه‌‌تون در باب جستارخونی بدونم.       

  • Wednesday 14 January 26
Designed By Erfan Powered by Bayan