هوا تاریک شده است. به سمت خانه حرکت می کنم. در خیابان رودکی، جلوی گل فروشی که گاهی از آن گل می خرم، گربه ای کوچک ایستاده است. با مکث و تردید به خیابان نگاه می کند، بعد انگار که بالاخره مهم ترین تصمیم زندگی اش را گرفته باشد، با سرعت به سمت آن طرف خیابان می دود.
آن لحظه چه حسی دارد، نمی دانم. شاید با خودش فکر می کند که یا به آن طرف خیابان می رسد یا همه چیز برای همیشه تمام می شود. با خودم فکر می کنم که گربه ها احتمالا می فهمند خیابان جایی است که چیزهایی با سرعت روی آن می دوند. ولی هیچ وقت نمی فهمند که باید موقع عبور از خیابان، خیلی ساده، اول به چپ نگاه کنند و به نیمه خیابان که رسیدند به راست نگاه کنند و بعد رد شوند.
هیچ وقت کسی اینها را به گربه ها آموزش نداده. همه چیز در نگاه شان در اوج بی نظمی و بی رحمی قرار دارد شاید.
گاهی نسبت ما با کائنات هم این شکلی است. هرچیزی احتمالا از فرمول و الگوی مشخصی پیروی می کند ولی ما در حالی که باید به چپ و راست نگاه کنیم، با ترس به جلو خیره می شویم و می دویم.