وصیت‌نامه

این روزها، که گاهی مجبور می‌شدم از خانه بیرون بروم، به ذهنم رسید وصیت‌نامه بنویسم. نوشتن‌ش همیشه گوشه‌ای از ذهنم را به خودش درگیر کرده، اما هر بار بیخیالش می‌شوم. از بس که با همه حرف دارم!

در ذهنم می‌چرخد که باید با پدر و مادر و برادر خواهرها در نامه‌ای جداگانه حرف بزنم. با همسرم در نامه‌ای جداگانه و با مردم در قالبی دیگر.  

در همین حین که شبیه مراسمی خاص، طبق عادت همیشگی قبل از نمازها، ده دقیقه‌ای طول و عرض خانه را قدم می‌زنم و فکر می‌کنم تا بالاخره راضی به وضو گرفتن شوم، با خودم می‌گویم خوب است در وصیتم برای همسر، کمی سر به سرش بگذارم. مثلاً اینطور شروع کنم که:

«خب خب، من رفتم، اما نگران نباش. هر شب کنارتم. توی خونه می‌چرخم برا خودم. یهو نصفه شب صدای در یخچال اومد منم. یوهاهاها!»

برقی از شادی، شبیه وقت‌هایی که سر به سر هم می‌گذاریم در چشم‌هایم می‌دود ولی به خودم نهیب می‌زنم که «آدم باش. می ترسونی زبون بسته رو».

بعد به این فکر می‌کنم که وصیت‌نامه نوشتن چه چیز بدی است و چه چیز کوفتی است و چه چیز غم‌دارِ خانمان‌براندازِ دیوانه‌کننده‌ای است. وصیت‌نامه که می‌نویسی یعنی داری برای یک همیشه نامعلوم خداحافظی می‌کنی. لحظه‌ای که وصیتت باز می‌شود تو دیگر هیچ وقت به دنیا بر نمی‌گردی. هیچ وقت؟ هیچ وقتِ هیچ وقت.

مثل کسی می‌ماند که خداحافظی کند و از خانه بزند بیرون و بگوید: «خب من رفتم. دیگه سفارش نکنما. خواستی بری بیرون لامپا رو خاموش کن. لباس گرمم بپوش هوا سرده. نماز صبحتم قضا شدا، یادت نره بخونی. کمتر هم پای گوشی بچرخ.» و می‌رود. منتهی این بار برای همیشه.

تو اگر بدانی دیگر هیچ وقت به این خانه بر نمی‌گردی سفارش‌هایت را گلچین می‌کنی. در وصیت هم باید اصلی‌ترین‌ «یادت نرود» ها را گفت. و او که می‌خواند، در حین رد شدن از هر کلمه، علم دارد به اینکه تو، که تا همین دیروز همه اینها را با صدای خودت می‌گفتی و او با حرص و خنده جواب می‌داد «تو مگه مسئول نماز منی؟»، دیگر هیچ وقت، هیـــــچ وقت (و چقدر این کلمه درد دارد)، هیــــچ وقت این کلمات را به زبانت جاری نخواهی کرد.

می‌ترسم از اینکه فرصت وصیت‌نامه نوشتن پیدا نکنم. و بیشتر، می‌ترسم از اینکه فرصت پیدا کنم و حرف مهمی برای دیگران نداشته باشم. شبیه آن نویسنده که در وصیتش نوشت: «ممنونم. دنیای خوبی بود. خوش گذشت.» و خودش را کشت.

پ.ن:

رشته پیوند ای یاران همدم نگسلید 

در پریشانی پشیمانی است، از هم نگسلید

  • Tuesday 13 January 26
محمد

سلام عکس میتونی اینجا اپلود کنی بزاری وبلاگت
https://upha.ir/

ممنونم
عبدالعظیم شرونی

جدای از این مسئله هیچوقت دلم نمیخواد بی دلیل این دنیا رو ترک کنم ، نگن تصادف کرد ، مریض شد ، فلان چیز خورد تو سرش و غیره..

کاش یجوری این دنیا رو ترک کنیم که بعدش خوشحال باشیم. نه؟

اگه یه جوری زندگی کنیم که موقع نوشت وصیت نامه، حرفی برای دیگران داشته باشیم یعنی ارزشمند بودیم احتمالا. 
ینی یه چیزی به این دنیا اضافه کردیم. 
اون موقع احتمالا خوشحال هم هستیم.

+ مرگ های کوچکی دارند مردم، دوست دارم
مرگ من مثل شهادت، مرگ بی مانند باشد
هو مورو

تو این یه هفته از خونه بیرون نیومدم. روزی که می‌خواستم برم اجتماع بیست‌ودو دی به ذهنم اومد وصیت‌نامه بنویسم. هرچند من چیزی جز نماز قضا و اماناتی که از مردم دستمه و باید به صاحبشون بدم ندارم. واسه بازماندگان فقط دردسر دارم. ولی متاسفانه همون روزم سهل‌انگاری کردم و ننوشتم.

هی میگیم بعداً بعداً. یهو می ترسم دیر بشه :)
حمید --

قشنگ نوشتید، ترکیب دغدغه‌های جدی وجودی با طنز. آفرین به این قلم.

گویا حدیث هست که وصیت نوشتن، به زندگی برکت می‌ده‌. آرزوی سلامتی و شادمانی برای شما و خانواده گرامی‌تون دارم.

ممنونم حمید خان
حدیثش رو نشنیده بودم. دم شما گرم :)
آرا مش

من هم فکر می‌کنم اگر بخوام شروع به نوشتن وصیت‌نامه کنم، چیزی برای نوشتن نداشته باشم و ننوشته رهاش کنم...

ولی کلاً خیلی غمباره و این غم از وابستگی‌ها و دلبستگی‌هامون به این دنیا نشأت می‌گیره...

 

+ الان یاد یه چالشی افتادم که چند سال پیش توی بیان به راه افتاد که من هم شرکت کردم که در واقع پستی با این عنوان «صاحب این وبلاگ فوت کرده است!» باید منتشر می‌کردیم اولاش، دوستان وبلاگی رو ترسونده بودیم و با دیدن عنوان پست توی به‌روز شده‌ها فکر می‌کردن واقعا اتفاقی افتاده :)

برای نوشتن اون پست یادمه خیلی لحظات سختی بر من گذشت...

چقدر جالب....! 
اتفاقا همیشه به اینم فکر می کنم که وقتی مردم آدمای اینجا چطوری با خبر بشن؟
شاید هیچ وقت نفهمن...

+ می تونم تصور کنم...
/ ضمیر

«مگر نه این است [که همه‌ی ما] می‌میریم؟

پس بگذار مرگی را انتخاب کنیم که زندگی‌هایی را بارور کند.»

جبران خلیل جبران؟
/ ضمیر

عین صاد (:

Oh yes That's right

نون خ :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan