عامو محمود

 یاسین از پله‌ها پایین آمد. صدای پایین آمدنش را می‌شناسم. با بقیه فرق دارد. کوچکتر است. بچه‌گانه است. در را باز کردم. کتاب‌هاش را گرفت جلوم و گفت:«جلد دومش رو هم تا وسط خوندم».

ذوق نشان دادم و با لبخند گفتم «باریکللللا».

- پس کی میریم کتابخونه؟ می خوام بقیه شو اونجا بخونم.

- میریم. شاید پنج شنبه رفتیم ایشالا.

با گفتن «باشه خدافظِ» مخصوص خودش، دوباره رفت سمت پله‌ها. دم پله ایستاد. برگشت و گفت: «راستی عامو محمود اومده. مامان گفت اگه خواستی بیا بالا». 

گفتم: «مهمون داریم، الانا می رسن».

شانه بالا انداخت و برگشت.

منتظر مهمان‌ها بودم. نیامدند. دلم طاقت نیاورد. دلم برای عامو محمود تنگ شده بود. به همسر گفتم: «تا نیومدن من میرم یه سر بالا عامو محمود رو ببینم و بیام».

- اگه زن و بچه شم بودن بگو منم بیام.

- نه معمولا تنها میاد. تو بمون یهو مهمونا می رسن.

در زدم و وارد شدم. عامو محمود آخرین بچه از جمع هشت نه نفره خواهر برادرهاست. بعد از پدرم به دنیا آمده. از همه بیشتر هم به پدرم شبیه است. با دیدنش گل از گل هردومان شکفت. خنده او اما پر از خستگی بود.

نشستم کنارش. دقیقاً کنارش. نگاهی به صورت لاغرش انداختم و گفتم چه خبر؟

با همان لهجه ساده و دلچسب روستایی‌اش گفت: «هیچ، شکر، سلامتی. شما چه خبر؟».

مامان «هیچ، شکر، سلامتی» اش را اینطور ادامه داد که: «یه ماهه زن عمو اینجا بیمارستان بستریه و هیچی به ما نگفتن».

توی دلم گفتم: «یه ماهه عموی من گرفتاره و من نمی دونستم. خاک بر سر من.» توی دلم گفتم: «خاک بر سر ما.» گفتم: «خاک بر سر همه ما». 

آمده بود کمی سوپ گرم کند ببرد برای زن عمو بلکه بخورد. گفت: «اومدیم برا دیالیز. اینجا عفونت کرد. حالا عفونت کل بدنش را گرفته. هیچی هم نمی‌خوره».

از صحبت‌هایش فهمیدم مرغ را هم خودش از خانه آورده. نگاه کردم دیدم زودپز را هم خودش آورده، که مبادا به کسی زحمتی بدهد یا مزاحمتی داشته باشد. ته دلم گفتم تا آخر عمرت آدمی مظلوم‌تر و بی آزارتر از عامو محمود به چشم نمی‌بینی.

خسته بود. سرش را پایین انداخته بود و نمی‌دانم به کجا و چه چیزی فکر می‌کرد. صدایش را با آهی بیرون داد و گفت: «ای روزگار...». طوری گفت که انگار قلبم همان موقع یکی از خانه‌هایش را خالی کرد و گفت اینجا تا ابد برای «ای روزگارِ» عامو محمودت باشد. طوری گفت که انگار قرار بود امروز بیاید اینجا و بابا خانه نباشد و یاسین بیاید پایین و بگوید عامو محمود آمده بیا بالا و من به دلم بیفتد که هر طور شده بروم و کنارش بنشینم که فقط همین «ای روزگار» را بشنوم. آن هم از زبان کسی که یک بار هم بابت گرانی و سخت گذشتن روزگار با حقوق کارگری، ناشکری نکرده. 

اذان شد. نماز خواند. تشکر کرد و عذرخواهی از اینکه زحمت داده...و زودپز را برداشت و رفت. از دوربین پارکینگ رفتن‌ش را به تماشا نشستم. چند ثانیه‌ای پشت در معطل باز کردن قفل جدیدی شد که نمی‌دانست کدام قسمتش را باید فشار دهد یا بکشد تا درِ کوفتی باز شود. با خودم گفتم نکند موقع معطل شدن دستش از حرارت زودپز سوخته باشد. گفتم کاش هیچ وقت قفل در را عوض نمی‌کردیم. 

 - به بابا بگو حواسش به پول داروها و بیمارستان باشه بنده خدا تو این وضعیت دیگه مجبور نباشه غصه این چیزارم بخوره.

- خودش حواسش هست، ولی حال زن عمو خیلی بده. این بنده خدا هم هر روز این راهو میره و میاد.

- بیچاره دخترش... .

______________

وسط کار تلفنم زنگ خورد. مامان بود. با یک صدای دور گفت «خونه‌ای؟»

- آره.

- بابا چیزی بهت نگفته؟

- نه چی شده؟

- ما رو رسوند و برگشت. بهش گفتم رسیدی خونه یاسین رو بیدار کن، کلی مشق داره. عامو محمودم قرار بود ناهار بیاد اونجا. زنگ زدم خونه. یاسین میگه بابا اومد و رفت. بهش زنگ زدن گفتن عامو محمود تو راه تصادف کرده. حالا هرچی زنگ می‌زنم جواب نمیده. آخه اگه یه تصادف جزئی بود که به بابات زنگ نمی زدن بره.

نمی دانم وقتی دل کسی می ریزد دقیقا چه اتفاقی می افتد و چه چیزی در جسم و روح آدم عوض می شود اما دلم ریخت. گفتم: «خیره. اگه خبری شد بهت می‌گم، تو هم بگو». قطع کردم و رفتم بالا. حمید که در خودش فرو رفته بود با دیدنم یکه خورد. گفت: «با بابا حرف زدی؟» گفتم: «نه. تو زنگ زدی؟ جواب داد؟ چی شده عامو محمود؟».

با صدایی که نمی‌خواست بیرون بیاید گفت: «فوت شده. چپ کرده تو راه».

سرم گیج رفت. نمی‌دانستم به مظلومیت او فکر کنم یا به دخترِ پانزده شانزده ساله‌اش یا زنش که در بیمارستان، زیر آنتی‌بیوتیک‌های قوی، منتظر آمدن شوهرش مانده و کسی جرأت ندارد به او بگوید دیگر منتظر نباشد.

به خدا فکر کردم... و به اینکه ته فیلمنامه‌اش را چطور می‌خواهد تمام کند. قابلمه دمپختی که بابا درست کرده بود دست نخورده روی گاز بود. 

 

پ.ن: امروز بعد از چند روز، زن‌عمو هم در بیمارستان فوت کرد. ممنون میشم صلواتی بهشون هدیه کنید.

#سوگ

  • Thursday 15 January 26
موجا ...

چقدر غمگین شدم امیدوارم فقط یک داستان تلخ بپده باشه نه واقعیت😞

داستانِ واقعی...
نـــرگــــس ⠀

این آدم‌های مهربون...

باید از این آدم‌های مهربون گفت.

 

روح‌شون قرین رحمت الهی. 

 

یاد دایی مادرم افتادم. وقتی از دنیا رفت، یه عالمه آدم که حتی فامیل هم نمیشناختنش اومده بودند مراسم ختم و ترحیم و ... 

از اون آدم‌ها بود که صله رحم کردنش هم بی‌زحمت و به جا بود و در باغ و خونه‌اش به روی همه باز بود...

 

خدا به خانواده‌ محترم صبر بده. سخته.

باید از این آدمای مهربون گفت. باید از حاشیه دنیا اوردشون بیرون.

از اینا که زندگیشون پر مشکل بود و جیبشون خالی، ولی به هیشکی رو نمیزدن که هیچ، به جاش دنبال حل مشکل بقیه هم بودن. 


روز مراسم، به بزرگترین عموم گفتم تاحالا همچین جمعیتی توی روستا ندیده بودم. گفت تو میگی ندیده بودی؟ من به عمر هفتاد هشتاد سالم همچین جمعیتی ندیده بودم. 
ف. شبگرد

سلام

داستان بود؟؟ یا خدای نکرده واقعی بود؟

داستانِ واقعی...
ف. شبگرد

مهمان امام کاظم باشن...

چقدر تلخ بود. خدا رحمتشون کنه...

چقدر برای دختر عمو همه چیز سخته.

سلامت باشید ان شاءالله.

عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم...
موجا ...

تسلیت میگم واقعا متاسفم🌷

وای به حال دل دخترم😭

کسی هست از دخترک مراقبت کنه؟

چند روز خونه این...
چند روز خونه اون...
.....

ان شاءالله بتونن با هرچی که مونده یه خونه ای نزدیک بقیه براش بگیرن که هم خیلی تنها نباشه هم منت کسی بالا سرش نباشه.
دعا کنید.
حمید --

چقدر دردناک. تسلیت می‌گم. روحشون شاد باشه این عاموی مهربان.

ممنونم حمید خان. قدر عزیزانمون رو بیشتر بدونیم ایشالا.
Robert :)

خدا رحمتشون کنه و زندگی بازماندگانشون پر از برکت باشه...

ممنونم. خدا عزیزانتون رو حفظ کنه.
Amirreza ...

جگرم پاره پاره شد تا بتونم متن رو تا آخر بخونم، وقتی هم که متوجه شدم واقعی بود..!

روحشون قرین رحمت باشه🖤

ممنونم
سایه عزیزات بالا سرت ایشالا برادر
مهتاب ‌‌

منم واقعا امیدوار بودم داستان باشه... تسلیت می‌گم خدمتتون. روحشون قرین رحمت و مغفرت باشه ان‌شاءالله🖤

 

اشکالی نداره بپرسم یاسین در مورد کدوم کتاب صحبت می‌کرد؟😬

سلامت باشین ان شاءالله. 

+ به هر بهونه کنار چیزای دیگه، براش کتاب هدیه می گرفتم که علاقه مند بشه. کتابای خوبِ فکر شده. اولش جوری بود که هدیه میدید می گفت تورو خدا کتاب نباشه! همه میگفتن بچه رو از کتاب زده کردی :| الان ولی جواب داده و یهو علاقه مند شده، اما نمی دونم چرا به این کتابای انیمه علاقه مند شده. این کتابا که تصویری‌ان و بالای هر عکسش دیالوگ طرف رو نوشتن. اونم یه جلد از همین کتابا بود. جوجیتسو کایسن؟ یه همین چیزی :|
عبدالعظیم شرونی

نمیدونم ، گیجم ، بهت و حیرت همه وجودم رو گرفته و فقط دلم میخواد بدونم اون دختر الان جاش خوبه؟ اذیتش نمیکنن؟ دنیا رو سرش منت نمیذاره؟ و خاک بر سر مننن که تو این دنیا زندگی میکنم 

ما تصمیم نگرفتیم.
و ما هیچی نمی دونیم.
هیچ کس نمی دونه چه تقدیر خیر یا شری در انتظارشه.
و بالای همه اینا، خداست که داره قدرت نمایی می کنه و پازل ها رو طراحی می کنه و آدما رو وصل می کنه به هم. 
به قول عین.صاد. دنیا دنیای رابطه هاست.

+ نمی دونم. فقط خودم رو اینطور آروم می کنم که اون دختر خدا داره.
همونطور که حضرت موسی وسط نیل؛
همونطور که پیامبرِ یتیمِ پدر و مادر از دست داده ما؛
همونطور که اون پسر بچه غزه ای که دلش تنگه واسه بغل مادرش و شب ها میره قبر مادرش رو بغل می کنه...

دعا کن.. 

موجا ...

میدونم سن کمی دارن برا بدون حامی شدن

اما امیدوارم با وجود اقوام نیکی همچون شمااین نوجون هیچ وقت تنهایی مالی عاطفی رو متحمل نشه

امیدوارم تحمل این رنج رو هم داشته باشه

لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا ما آتاها

به دعای خیر شما، ان شاءالله.

ممنونم 
فرشته ...

تسلیت میگم، خدا به بازماندگانشون صبر بده ان‌شاءالله.

سلامت باشید. خدا سایه عزیزانتون رو بالا سرتون نگه داره.
.. میخک..

تا لحظه آخر هی دعا دعا میکردم داستان باشه... تخیلی باشه... واقعی نباشه...

تسلیت میگم...

روحشون شاد...

 

 

 

یه دانش آموزی دارم که مادرش فوت شده. پدرش هم کلا صبح تا شب بیرونه. خیلی دلم براش می‌سوخت من. پدربزرگ مادری و مادربزرگ پدری‌اش رو دیدم، شاید بهترین پدربزرگ و مادربزرگ دنیا بودن. فوق العاده متشخص و باادب و بافرهنگ و بااخلاق. خدا حواسش به بچه‌ها هست...

خدا حواسش به همه مون هست.

ممنونم. خدا عزیزانتون رو حفظ کنه.


+ شاید بهترین معلم دنیا رو داره و خبر نداره.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan