«جستاری درباره ایستادن، هزینه دادن و انتخاب جنگهای درست»
هر روز صبح بیدار میشوی. برنامههایت را مرور میکنی. کارهایی که باید را انجام میدهی و همه چیز عادی است. اما امان از وقتی که مجبور به انجام کاری شوی که آن را مفید نمیدانی یا دوستش نداری یا حس بدی نسبت به آن کار داری. امان از آن روز. وای از آن روز. عصبانی میشوی. از درون خودت را میخوری. دیوانه میشوی.
من اینطوریام. همیشه اینطور بودم. یادم میآید شبهایی که فردایش امتحان ریاضی داشتم، نگاهم به کتابخانه اتاق میافتاد و رمانهایم را با لبخند نگاه میکردم و یکی از نخواندهها را بر میداشتم و حس میکردم چقدر دلم میخواهد تا صبح بخوانمش. ولی نمیخواستم آن را بخوانم. فقط میخواستم ریاضی نخوانم. همین.
الان هم وقتی سر کار پروژهای را به من میسپارند که مال آن نیستم یا انجامش را مفید نمیدانم، حاضرم کل شهر را جارو بزنم ولی آن کار را انجام ندهم. تا اینجای ماجرا اما منطقی است. قضیه آنجا بیخ پیدا میکند که این را دیر یا زود مستقیم و لخت و بدون مقدمه میکوبم در صورت رئیس، هر کس که میخواهد باشد. همه میدانند از زیر کار در رو نیستم. ولی مشکل اینجاست که بلد نیستم شبیه دیگران نقش بازی کنم. بلد نیستم بگویم چشم و انجام ندهم. میگویم «این کار به این دلیل و آن دلیل مال من نیست. ترجیح میدهم وقتم را روی آن کار دیگر بگذارم.» بعد هم بلافاصله اضافه میکنم که «اگر مشکلی دارید اخراجم کنید.»
سوم دبیرستان که بودیم یکی از بچهها دستگیره در کلاس را کند. همه هم دیدند کار کی بود. مدیر آمد و گفت همه باید پول دستگیره را بدهید. به من که رسید گفتم «من دستگیره رو نکندم. میدونمم کار کی بوده. پولم نمیدم.» و ندادم. گفتم «اگه هنر دارید کسی که دستگیره روکنده پیدا کنید. از همه پول گرفتن که هنر نیست.» دست آخر وقتی آن بنده خدا خودش اعتراف کرد که آقا کار ما بوده، مدیر آمد پیش من و گفت «تو پدرت ارتشیه؟» گفتم نه. گفت «آخه خیلی سفتی!». از آن روز با مدیر رفیق شدم. جور دیگری به من نگاه میکرد. آنجا برای اولین بار حس کردم گاهی بعضی اتفاقها آنطور که ظاهر دنیا حکم میکند جلو نمیروند.
سال بعد، چهارم دبیرستان بودیم و یک معلم جدید فلسفه سر کلاس حاضر شده بود. یک روز آمد و گفت: «میخوام ازتون امتحان دینی بگیرم». بچهها اعتراض کردند که «این دیگه چه جورشه.» من هم شبیه بقیه، گفتم «آقا ما معلم دینی داریم. شما همون فلسفهای که وظیفه دارین بگین رو درس بدین بیزحمت». این شبیه بقیه بودن تا آنجا ادامه پیدا کرد که اعتراضها را به هیچ جایش نگرفت و برگهها را پخش کرد. آنجا همه نشستند به نوشتن. من اما نتوانستم. شخصیتم اجازه نمیداد. بدون اینکه به عواقبش فکر کنم بلند شدم. رفتم سر میز. برگه سفید را گذاشتم جلوی معلم، جوری که بداند شبیه دیگران از قیافه و نمره دادن و ندادنش نمیترسم. گفتم من امتحان نمیدم. گفت برو بیرون، بهت صفر میدم. رفتم.
از آن روز به بعد، آن معلم از من خوشش آمد و بر خلاف بقیه با من با احترام صحبت میکرد. این یکی را واقعا انتظار نداشتم، ولی اتفاق افتاد. هرچند من واقعا آن کارها را برای این نتیجه انجام نمیدادم. اصلاً آن لحظه یک درصد هم احتمال نمیدهی همه چیز اینطور برعکس شود. خودت را برای بدترین سناریوها آماده کردهای. برای من هم مهم فقط این بود که بقیه بدانند احترام من دست خودم است و حاضرم برایش هزینه بدهم. سعی میکردم برای خودم خط فکری مشخصی را دنبال کنم. خوب یا بدش را نمیدانستم. هنوز هم نمیدانم.
وارد دانشگاه که شدم، همان ترم اول دوم، به استادی برخوردیم که سه چهار جلسه از ترم را سر کلاس حاضر نشد. گفت جبرانی میگذاریم. گذشت. کلی از مباحثی که باید مطرح میکرد را نکرد و دیگر هم وقتی نبود. امتحانات رسیده بود. هفته بعد از امتحانات دانشجوها که از نمره دادن افتضاح آن بنده خدا شاکی بودند یکی یکی به اتاقش میرفتند و با کلی خواهش و التماس یکی دو نمره اضافه میگرفتند. من هم رفتم. چند نفری ایستاده بودند. نوبتم که شد گفتم «من نیومدم شبیه بقیه نمره گدایی کنم. فقط اومدم بگم شما سه جلسه غیبت کردین. در حالی که حقوقش رو گرفتین. گفتین جبرانی میذارین و نذاشتین. کلی از مباحث رو به ما نگفتین. اون پولم گوشت و مرغ میشه میبرین سر سفره زن و بچهتون و درست نیست.» دهانش باز مانده بود. خیره خیره به من نگاه میکرد و خشکش زده بود. انتظار این حرفها را نداشت. آب دهانش را قورت داد و گفت بله درست میگی. در جوابش چیزی نگفتم. آمدم بیرون و در را بستم. حرصم از آن دختر و پسرها که بعد از من باز هم به گدایی ادامه دادند درآمد اما ته دلم خوشحال بودم. خیالم هم راحت بود که دیگر با این استاد کلاس نداریم.
ترم پنج یکی از کلاسها با این استاد ارائه شد! یک سال گذشته بود. نمیدانستم مرا یادش مانده یا نه. با خودم میگفتم «خدا بخیر کنه.» بچهها با خنده میگفتند «آماده باش که حالتو جا بیاره.» استاد آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن. آن ترم بعد از کلاسها میایستاد و با من و دو سه نفر دیگر از بچهها بحث علمی میکرد. یک بار چند سال بعد زنگ زد که کجایی و بیا با هم مقاله بنویسیم و... . درست حدس زدید. او هم از من خوشش آمده بود.
خط زندگی را که دنبال میکنم پر است از این اتفاقات. در فامیل. در دانشگاه. بعدتر در محیط کار.
همین دو ماه پیش بود که وقتی دیدم فلان مدیر بالاسریام کار نمیکند و فقط دنبال نمایش است و کار ما را حتی نگاه هم نمیکند چه برسد به پیگیری، برای رئیس کل مجموعه پیام فرستادم و نوشتم «میدانم نباید بدون واسطه با شما مکاتبه کنم اما مدیری که برای فلان بخش گذاشتهاید بیشتر به درد مدیریت یک لوازمالتحریرکوچک در یک خیابان فرعی میخورد، آن هم در سوئیس! چون همان لوازمالتحریر در ایران باز هم چالشهایی دارد که این بنده خدا از فهم و حل آنها عاجز است». بالای پیام هم بزرگ نوشتم «استعفا نامه» و دکمه ارسال را زدم.
نتیجه؟ رئیس بعد از گفتگویی دونفره، اجازه نداد استعفا بدهم. چند ماهی است آن مدیر کل برکنار شده و من هم بعضی کارها را مستقیم با خود رئیس جلو میبرم.
با همه اینها، تازگیها فهمیدهام همیشه هم نباید برای هر چیزی خودم را قربانی کنم و هزینه بیخود برای خودم بتراشم. تازگیها یاد گرفتهام دو کفه ترازو را بسنجم. هزینه انجام دادن بعضی کارهای روتین و مخالفت با آنها را با هم مقایسه کنم و تصمیم بگیرم. مثلاً همین دیروز کاری که حالم از آن به هم میخورد را تمام کردم و برای مسئول مربوطه فرستادم. به معنی واقعی کلمه قورباغه را قورت دادم. داشتم از خودم دلجویی میکردم که آن بندا خدا نوشت: «سلام و تشکر. آقای فلانی درباره فلان طرحهای دریافتی کامنتهایی گذاشتن. لطفا شما هم طرحها رو یه نگاهی بنداز و نکاتت رو بنویس.»
جوش آوردم. در جوابش تایپ کردم: «میشه دست از سر من برداری؟» ولی بلافاصه قبل از ارسال پاکش کردم. نوشتم: «اگه میشه ما رو معاف کن بذار بشینیم نون و ماست خودمون رو بخوریم». ارسال کردم. چند دقیقهای گذشت. یادم به آن دو کفه ترازو افتاد. دیالوگ چند وقت پیش یکی دیگر از افراد مجموعه با همین بنده خدا یادم آمد که در جواب اینکه چرا فلان گزارش را نفرستادی نوشته بود: «عذرخواهی میکنم. کمکاری از سمت بنده بوده. حتما بررسی میکنم و خدمتتون ارسال میکنم». همین. قضیه تمام شد. هنوز هم که هنوز است چیزی نفرستاده!
با خودم گفتم چرا باید برای خودم سر هر چیز مسخرهای هزینه بتراشم؟ خودم را به درست یا غلط آرام کردم که این حقهبازی نیست. هوشمندی است. واقعا هم همینطور بود. هر کسی خودش را میشناسد. میداند کجا دارد از زیر کارها در میرود و کجا دارد از حجم کارهای بروکراتیک غیرلازم و تشریفاتی جاخالی میدهد که کارهای مهمتری برای کشور انجام دهد.
هنوز پیامم را ندیده بود. از فرصت استفاده کردم. پیام را ویرایش کردم و نوشتم: «طرحها رو همون موقع دیدم. نکته خاصی روشون نداشتم. شما بهتر میدونید. ولی بازم اگه نکتهای بود چشم.»
یکی دو ساعت بعد در واکنش به پیامم لایک نشان داد و قضیه تمام شد.
دارم جاخالی دادن از کارهای غیرضرور برای جلو بردن کارهای ضرور را در این سیستم بروکراتیک پر از تشریفات مسخره یاد میگیرم. هرچند اگر جایی نیاز به ایستادن و هزینه دادن باشد، هنوز هم ایستادن را بلدم، نه چون به تجربه فهمیدهام دنیا آنطور که ظاهرش حکم میکند جلو نمیرود. بلکه با این دید که حتما و یقیناً هزینه دارد میایستم. هزینه این ایستادنها هرچقدر هم باشد از هزینه بیهویت بودن و به هر طرف که دیگران اراده کردند حرکت کردن بیشتر نیست.
