دارک ساید

همه ما عادت هایی داریم، علاقه‌مندی‌هایی داریم، لذت‌هایی داریم، که به دلایل مختلف، فقط در تنهایی تجربه‌شان می‌کنیم. از افشا شدن‌شان خجالت می‌کشیم. یا شاید می‌ترسیم. شاید هم از قضاوت دیگران فرار می‌کنیم. در این جامعه اگر به حق یا ناحق برچسبی رویت چسباندند باید ماه‌ها یا سال‌ها تلاش کنی تا آن برچسب را پاک کنی و به نقطه اول برگردی، تازه اگر موفق شوی.

پس در وهله اول، همه ما حق داریم این عادت‌ها و علاقه‌ها را لای کتابی، کنج پستویی یا در انباری سرد و تاریکی در گوشه‌ای از ذهنمان پنهان کنیم و در تنها قدم زدن‌ها یا در تاریکی شب‌ها بیرون‌شان بکشیم و با لبخند و کمی ترس، بهشان نگاه کنیم. آنقدر این کار را تکرار کرده‌ایم که خودمان هم باورمان شده این‌ها بخشی تاریک از زندگی ما هستند. هربار این علاقه‌ها را در آغوش می‌کشیم به چشم حقارت یا ضعف به خودمان نگاه می‌کنیم. به آنها «نیمه تاریک وجود» می‌گوییم و باورمان شده که اینها زیادی‌اند و باید یک روز از وجودمان جداشان کنیم، هرچند هنوز نتوانستیم.

نتوانستیم، شاید چون نخواستیم. شاید چون دلمان برای همه اینها تنگ می‌شود. شاید چون «دارک ساید» بودن اینها را از دل باور نداریم، بلکه از نگاه دیگرانِ قضاوت‌کننده با بی‌رحمی به این‌ها لقب دارک ساید داده‌ایم و باب میل دیگران رفتار کرده‌ایم.

امروز پستی را خواندم (که از شانس ما پاک شده) و با خودم فکر کردم چرا ما نباید می‌دانستیم نویسنده این وبلاگ آهنگ ترکیه‌ای گوش می‌کند؟ و بعد با خودم فکر کردم که تصویرمان از نویسنده با وارد شدن این داده جدید چه تفاوتی کرد؟ بهتر شد یا بدتر؟ تحسینش کردیم، به خاطر آن چیزی که دارک ساید می‌داند در دلمان شماتتش کردیم یا لبخندی زدیم و از کنار دارک سایدش رد شدیم؟ بعد به این فکر کردم که از میان ده‌ها آدم هیچ بعید نیست که کسی بعد از شنیدن تحسینت کند و دیگری شماتت، پس تا کجا باید باب میل دیگران باشیم؟

یک آهنگ ترکیه‌ای، که با شنیدنش دیوانه می‌شدم را یک روز به خاطر اینکه یکی از خواننده‌ها زن بود از روی گوشی حذف کردم، که مبادا کسی ببیند و قضاوت کند. هنوز بعد از سال‌ها تشنه شنیدن آن شعر و ملودی هستم و راهی برای پیدا کردنش سراغ ندارم. نه اسمی به خاطرم مانده نه حتی بخش کوچکی از شعر.

گاهی دلم عصیان می‌خواهد. هرچند می‌دانم به قول عین. صاد. «بزرگترین عصیان، عصیانِ بر عصیان است.» و دارک ساید بودن بعضی علاقه‌های ما را همین تعلقات و باورهای مذهبی‌مان تعیین می‌کنند و همین عصیانِ بر عصیان باعث شده در پستو نگه‌شان داریم.

من با دیدن آدم‌ها در خیابان، تصویری از آنها در ذهن می‌سازم، در اوج زیبایی و شکوه و کمال و تمامِ داشتنی‌های خوب. و بعد حسرتشان را می‌خورم. باید ساعت‌ها با خودم کلنجار بروم تا اپلیکیشنِ «ببین در واقع این آدم‌ها زیبا نیستند. تصویر ما از آن‌هاست که در اوج بی نقصی و کمال است» را روی سیستم عامل 30 سال کار کرده‌ام نصب کنم. و دوباره پاک می‌شود.

این تصاویر را از آدم‌ها می‌سازیم، نه چون دیوانه‌ایم. شاید چون به وجود چنین آدمی نیاز داریم. بوئتیوس در زندان برای زنده ماندن شروع کرد به نامه نوشتن برای زنی خیالی در اوج کمال. اسمش را گذاشته بود «بانوی فلسفه».

و من دیوانه نامه‌های کاغذی‌ام. مخصوصاً اگر پستچی آن‌ها را بیاورد. پستچی اما هیچ وقت هیچ نامه‌ای برایم نیاورده است. ایده بوئتیوس جذاب است اما ترس خیالی بودن را همیشه همراه خودش دارد. گاهی دنیا با تمام دنیا بودنش کنارم می‌ایستد، روی شانه‌ام می‌زند و می‌گوید همیشه برایت ثابت کرده‌ام که هیچ کس شبیه تصویرش نیست، نه؟ و من به نشانه تایید سر تکان می‌دهم، هر چند از دل به آن ایمان ندارم. 

من هنوز هم که هنوز است در انتظار بانوی فلسفه هستم...کسی که در خیابان بدون مقدمه و بدون دلیل بگوید می‌شود حرف بزنیم؟ و بعد ساعت‌ها قدم بزنیم و بحث‌های عمیق فلسفی درباره خدا و جهان و وجود و ایدئولوژی و... داشته باشیم. اما هر بار که کسی به اتفاق در خیابان یا محیط کار با من صحبت کند، سرم را پایین می‌اندازم و تا لحظه آخر که می‌رود حتی صورتش را نمی‌بینم.

شاید وصف نیمه تاریک برای این‌ها، که بخشی از منِ من هستند و دوستشان دارم، بی انصافی در حق خودم باشد. من با تمام این زیر و بم‌ها و پست و بلندها، جاده ای هستم منحصر به فرد. راستش را بخواهی همین پایین و بالاها از من جاده ساخته‌اند.    

من با تمام اعتقادم به مذهب، زیبایی‌ها را دوست دارم. اصلاً مذهب به من گفته باید زیبایی‌ها را دوست داشته باشی. مذهب به من یاد داده کم نخواهم. مذهب به من یاد داده ابدیت را طلب کنم. هرچند زیبایی‌های سطح هنوز هم برایم تازگی دارند و «انی لا احب الافلین» گفتن هنوز برای دهانم زیادی بزرگ است.

  • Sunday 25 January 26
Amirreza ...

اگر عصیان گر ها نبودند جهان خاکستری و بی‌روح می‌شد...

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی 
مردی از خویش برون آید و کاری بکند
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan