درسم خوب بود. به غیر از ریاضی، تقریباً همیشه درسم خوب بود. اما هیچ وقت نمیخواستم به هر قیمتی نمره بالا بگیرم. سال دوم دبیرستان، پایین برگه ریاضی، که بعداً فهمیدم -3- شدهام، شبیه مجیدِ «قصههای مجید» که برای معلم ریاضیشان پایین برگه شعر مینوشت و البته من در آن زمان نمیدانستم شبیه مجید است، برای معلم ریاضی یک جمله نوشتم. نوشتم تا حد تنفرم از این درس را نشان بدهم. نوشتم «یک روز به دنیا ثابت خواهم کرد که بدون یاد گرفتن این چیزها هم میشود زندگی کرد.»
همان سالها معلم جغرافیا آمد سر کلاس و گفتم میخواهد امتحان بگیرد. از او اصرار و از ما انکار که «آخر کسی در اوقات فراغتش جغرافی نمیخوانَد که تو میخواهی علم نداشته ما را بسنجی مومن!» گوشش بدهکار نبود. امتحان شروع شد. خودش هم میرفت بیرون کلاس و میآمد. بعضی خرخوانها پیش مطالعه داشتند و چیزی برای نوشتن پیدا کردند. بعضی هم با حرفهایگری تمام کتاب باز میکردند و جوابها را به هم میرساندند. من اما اسیر و مبتلای ادبیات بودم و فرصت پیش مطالعه جغرافیا نداشتم. از طرفی هم شخصیتم اجازه نمیداد تقلب کنم. احساس میکردم حقیر میشوم.
آخر یک بار معلمی سالها پیش سر کلاس گفته بود «از دین و خدا و... که بگذریم، اصلاً در شأن شما نیست تقلب کردن». و این در شأن شما نیست در من نشست. از آن موقع تا الان تقریبا تقلب نکردهام. به کسی هم تقلب ندادهام.
هفته بعد برگهها را تصحیح شده آورد سر کلاس. یکی 16، یکی 12، یکی 18!، روی برگه من یک صفر قرمز نقش بسته بود، با دوتا خط این طرف و آنطرفش: -0-
معلم گفت «بعضی هاتان شانزده گرفتید. بعضی ها هجده گرفتند. بعضی پانزده. اما ارزش صفرِ فلانی از این نمره ها برای من بالاتر است، چون نخوانده بود اما به خودش اجازه تقلب نداد.» این تنها صفر و البته شیرین ترین صفری بود که گرفته بودم. آنجا فهمیدم ارزش آدمها همیشه به آن چیزی که ظاهر دنیا حکم میکند نیست. گاهی به جای دویدن برای جلو رفتن یا دیده شدن باید بایستی.
پ.ن.: از نمره پایین و قضاوت دیگران نترسید. همش میگذره.