درون هر کدام از ما میل بیحدی است برای نشان دادن زیبایی روحمان. ما ذاتاً زیبایی را دوست داریم و ذاتاً دوست داریم زیبایی درونمان را با دیگران به اشتراک بگذاریم. موقع قدم زدن در کنار دوستی، به دور دست خیره میشویم و میگوییم «ببین من تازگیا فهمیدم راه درست اینه که...» و این «فهمیدم» یعنی رشد و «درست» یعنی زیبا و همه اینها یعنی «بیا تماشا کن چقدر زیباتر شدهام با این کشف جدید.»
ما عاشق نشان دادن زیباییمان به دیگران هستیم و این تومنی هفت صنار تفاوت دارد با شهوتِ دیده شدن. رنج اما اینجاست که همه همقد نیستند. زاویهها متفاوت است. بعضی حتی به منظره روبرو نگاه هم نمیکنند. حالا تو میخواهی در خانه یا محل کار از چشمنوازی کشف تازهات بگویی...؟ حاج میرزا محمدخان لواسانی هم احتمالاً یکی دوباری این را امتحان کرد. دست آخر جایی، گوشه دفتری در تنهاییاش نوشت:
من گنگ خوابدیده و عالم تمام کر ... من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
فرزندِ تو فهم تو را ندارد. همسرت اصلاً تو را برای عمقِ داشته یا نداشتهات انتخاب نکرده که هیچ، تازه اگر بفهمد تو اینقدر عمیقی ممکن است استرس بگیرد یا از بعضی فکرهایت پریشان شود. در خانه همین که به دروغ بگویی خوبی، یا بگویی چقدر دارد خوش میگذرد یا گاهی بگویی برویم دور بزنیم و آبمیوه بخوریم همسر کاملی هستی. خیال هم نکن بخت بد تو بوده که اینطور شده. با کم و زیادش، برای همه همینطور است احتمالاً.
اما تو میدانی که بیشتری و لعنت به این فهمیدنهایت...
تو میفهمی که چیزی بیشتر از خوردن و خوابیدن و کار کردن و خرید کردن و بازی کردن هستی. قزوه هم احتمالاً فهمید،که گفت:
در این بازار عاشقتر کسی کز خود نمیگوید ... همیشه مرد کمگو دردهای بیشتر دارد
درد دارد؟ قبول...اما باید یاد بگیری در زندگی اجتماعی با پای دیگران راه بروی. در تنهاییات بتاز. پرواز کن. برو تا آنجا که دست خیال هم نمیرسد. رنجِ بودن را سر بکش. اما در جمعهایت منچ بازی کن. فیلم طنز ببین. شوخی کن. بگو که خوبی...و بگو که همه چیز کافی است.
هنوز هم ناراحتی که ای کاش او هم میفهمید...؟ ای کاش او هم این تصویر را میدید؟
آن رجل هم مثل تو فکر میکرد: و جاء من أقصی المدینه رجل یسعی قال یا قوم اتبعوا المرسلین.
میدانی، بگذار راحتت کنم. شاید همسر و خواهر و برادر و دوستانت هیچ وقت نخواهند ببینند. مثل قوم آن مرد. اما تو را دوست دارند. به تو نیاز دارند. تو دوست داشتنشان را ادامه بده. کسی چه میداند؟ شاید آنها هم تصویر دیگری را به تماشا نشسته و دارند هر روز برای خوشآمد تو نقش بازی میکنند.
* زاهد ار رندی حافظ نکند فهم، چه شد؟ ... دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
