با مرگ دوستتر شدهام. از مردهها نمیترسم. از مردن هم. دم در غسالخانه با پوریا مشغول گفتگو میشوم. مردی کمی آن طرفتر ایستاده است. پوریا می گوید: «فک کنم مرده شوره همینه». میگویم: «از کجا میدونی؟» با لبخند جواب میدهد: «آخه آستیناش رو زده بالا و انگار منتظره». وسط ناراحتی خندهام میگیرد.
جنس خندهام اما فرق دارد. شبیه خندیدنهای موقع تماشای فیلم طنز نیست. شبیه آن لحظه است که سفارش اسنپ باکس را قبول کردم و وقتی در انتظار یک بسته بزرگ، با موتور به مبدأ رسیدم، طرف یک بسته قرص استامینوفن تحویلم داد که ببرم آن کلهی شهر!
تجربه قدم گذاشتن به غسالخانه برای عمو لطفالله شجاعترم کرده است. این بار با ترس کمتری پایم را درون غسالخانه می گذارم. فضای اینجا فرق دارد. در اتاقی سرد و بی روح منتظر ایستاده ایم. با پدر، عمو و یکی دیگر از آشناها. تختِ سنگی غسالخانه روبرویمان است. غسال میآید. همان است که پوریا میگفت. میگوید: «از این طرف تشریف بیارید». از راهرویی رد می شویم. به اتاقی دیگر می رسیم. متحیرم. تابلوی وایت برد کوچکی جلوی چشمم روی دیوار است که رویش اسامی چند نفر به اضافه شماره ای تک رقمی در کنار هر اسم، با ماژیک نوشته شده است. نسرین اکبری 2 – کریم نصرتی 5 – حمید سجادی 4 و...
مرد بعد از کمی مکث روی اسامی تابلو، به سمت راست می چرخد و من تازه می فهمم اینجا سردخانه است. در شماره 3 را پیدا می کند و دستگیره اش را میچرخاند. در باز می شود. تخت سردخانه را بیرون میکشد و با چشم، به برانکاردهایی که پشت سر من روی زمین است اشاره می کند. عمویم برانکارد را میآورد تا کیسهای که عمویم در آن است را روی آن بگذاریم. کمک میکنم. زودتر جلو می روم تا پدرم مجبور نباشد این کار را بکند. نمیترسم. با مرگ رفیق شدهام. یک سر برانکارد را میگیرم و برمیگردیم به همان اتاق قبلی.
کیسه را روی تخت غسالخانه می گذاریم و من برانکارد را بر می دارم تا سر جایش بگذارم. زیر سر عمویم روی برانکارد پر از خون شده است. تصویرش از جلوی چشم هایم کنار نمی رود.
بعد از شسشتو در را باز می کند که همه برای آخرین خداحافظی به داخل بروند. لحظه دیدار آخر، دوباره همان مراحل همیشگی تکرار می شود. اول انکار، بعد تردید و بعد سوال...این بار در لحظه یک سوال جدید و جدی برایم پیش آمد. می خواستم، واقعا می خواستم، سریع بروم یقه غسال را بگیرم و بگویم: «مردک چرا سرش رو داخل پلاستیک کردی؟ اینطوری خفه می شه که...». حرف بعدی را هم در ذهنم آماده کرده بودم که اگر گفت: «مرده...» بگویم: «حداقل ابروهاش رو صاف می کردی و می دادی بالا بعد پلاستیک می کشیدی رو سرش». می دانم حرف اولم احمقانه است اما هنوز سر حرف دومم هستم».
#شاید_جستار
#سوگ
پ.ن: این تجربهها را در هیچ کتابی زندگی نکرده بودم.
پ.ن 2: مجموعه پست هایی که حول این موضوع منتشر کردم از باب اشتراک اندوه نبود. بیشتر به این خاطر بود که این تصاویر و تجربههای غریب رو با کسایی که تجربهشون نکردن به اشتراک بذارم.

